كفاية المسائل

كتاب كفاية المسائل، كتابي عملي است كه در قسمت "احكام" توسط كامل دين "حاج محمد باقر طباطبايي همداني" نگاشته شده است. اين كتاب در دو جلد تنظيم شده و شامل بخش های مختلف مسائل فقهی است.

ابتدا در شصت و يك صفحه مقدماتي ذكر شده و سپس به مباحث فقهي پرداخته اند. ابتداي شروع كتاب هاي فقهي، كتاب "الطهارة" است. آنچه اين كتاب را از ساير توضيح المسائل ها ممتاز كرده آن است كه در ذيل هر مسئله، مأخذ فقهي آن را ذكر مي فرمايند. در آينده به تفصيل پژوهشي پيرامون اين كتاب شريف ارائه خواهم كرد؛ ان شاء الله.

فراخوان

لطفا در نظرخواهي وبلاگ كه در سمت چپ وبلاگ قرار داده شده است شركت نماييد. سپاس.


فراخوان مقاله نويسي

بدين وسيله از عزيزان دعوت مي شود تا در اين فراخوان شركت كنند

از رجب تا شعبان

مقاله هاي خود را با نام و نام خانوادگي خود - به طور كامل - به ايميل زير ارسال كنيد:

msmostabser@yahoo.com

موضوع مقاله:

ماه رجب: ولادت شيخ احمد احسائي و يا هر موضوع ديگر با رويكرد مكتبي

ماه شعبان: مناسبت نيمه شعبان با رويكرد مكتبي

نكته نكته نكته

1- اين فراخوان به درخواست برخي خوانندگان اين وبلاگ انجام مي شود.

2- مقاله ها در يك پست مستقل ارائه خواهد شد.

3-فقط عزيزاني به مقاله ها دسترسي خواهند داشت كه خود مقاله اي ارسال كرده باشند (رمز عبور به ايميل آن عزيزان ارسال خواهد شد).

3- مقاله اگرچه كوتاه هم باشد قابل قبول است. مهم آن است كه ديد تازه اي در مقاله عنوان شده باشد.

4- مقاله ها بيش از شش صفحه نباشد.

فرصت ارائه مقاله:
از همين لحظه تا ابتداي ماه شعبان

راهنمايي:
لااقل براي اطلاع از ديگر مقاله ها، مقاله ارسال كنيد!
سپاس از شما
-----------------------------
خبر تكميلي: مي توانيد با نام مستعار نيز ارسال كنيد!. اگر ديدگاه جديدي در مقاله شما ارائه نشده باشد هم قبول است!.

وبلاگ عقايد
ادامه نوشته

تصوير

نمايي از مقبره حاج محمد كريم كرماني اعلي الله مقامه
- مصنف كتاب ارشاد العوام -؛ واقع در قريه لنگر



باز هم مولوی!

این مقاله را به درخواست یکی از دوستان نگاشته ام. لطفا نگویید چرا به مولوی گیر می دهی! سپاس.

چند نگاهِ نيم نگاهي

به شخصيت "مولوي"

نگاهِ 1

جلال‌الدین محمد بلخی در ۶ ربیع الاول سال۶۰۴ هجری قمری در بلخ (ولایتی در افغانستان امروزی) زاده شد. وي پس از مدت‌ها بیماری در پی تبی سوزان در غروب یکشنبه ۵ جمادی الآخر ۶۷۲ هجری قمری درگذشت. در اين شصت و هشت سال، شخصیتي زندگي كرد كه امروزه در نظر برخي، از پيشگامان عرفان است. مشهورترين اثرش "مثنوي" است كه با نام "مثنوي مولوي" يا "مثنوي معنوي" مشهور است.

نگاه 2

ديدگاه حاج محمد كريم كرماني – اعلي الله مقامه – درباره ي مثنوي مولوي. آن بزرگوار پس از شنيدن تعريف مثنوي از زبان يك شاعر و اين كه ديگر شاعران از آوردن مثل مثنوي مولوي عاجزند، مي فرمايند:

پس از اين سخن شگفت‏زده شدم؛ زيرا در مثنوى شعرهاى غير فصيح كه داراى واژه‏هاى ناپسندى بود ديده بودم... و سِرّ آن كه شعرا مانند مثنوي مولوي نمي توانند بگويند اين است كه هريك از شاعران چون حكمت و ذوق و معرفت مولوى را ندارند، پس هنگام شعر گفتن نمى‏توانند آن مطالب عاليه و آن ذوق و معرفت را به كار گيرند، پس مانند مثنوى نمى‏توانند بياورند. و كسى هم كه حكيم است ولى شاعر بليغى نيست، نمى‏تواند حكمتى را كه دارد در شعر بيان كند، پس از آوردن مثل كتاب مولوى عاجز مى‏شود. پس از اين جهت اقرار مى‏كردند كه او شاعرترين شاعران است. با خود انديشيدم كه خداوند به تو حكمت و شعر را روزى فرموده بيشتر از آن چيزى كه به مولوى روزى فرموده. گذشته از آن كه در حكمت مولوى، مُنكَراتى وجود دارد كه مخالف با كتاب خدا و سنت پيغمبرش صلی الله علیه و آله است.پس اگر من بعضى از مطالب حكمت را به شعر درآوردم، از رودررويى با شعرهاى تو شاعران عاجز مى‏شوند همان‏گونه كه از رويارويى با مثنوى عاجز شدند. پس به شعر درآوردم در حالى كه هيچ نيرويى نيست مگر از خداوند، به‏گونه‏اى كه اگر مولوى زنده بود، هرآينه اظهار مى‏كرد كه من از او شاعرتر و فصيح‏تر و بليغ‏تر و حكيم‏تر هستم (ترجمه ص 79 رساله الشهاب الثاقب).

نگاه 3

خلاصه ي انحراف هاي عقيدتي مولوي چنين است:

1- مولی عمري مَنِش است.

2- مولوی "صوفی و وحدت وجودي" است و اين عيب بدتر از عيب اولي است. اگرچه عمري بودن اصل همه بدي ها، كفرها و نفاق ها است اما صوفي گري انحراف آشكارا از اسلام است و حال آن كه سني ها ظاهرا مسلمان هستند.

3- با توجه به ظاهر عبارت های وی مشخص می شود که بعضی از عقیده های ابراز شده توسط وی گذشته از آن که مخالف با بعد طریقت دین (اخلاقیات) است (چرا که بیش از حد به سخنان رکیک و بی ادبانه پرداخته است) در حكمت مولوى، مُنكَراتى وجود دارد كه مخالف با كتاب خدا و سنت پيغمبرش صلی الله علیه و آله است. با توجه به این نکته ها راهی باقی نمی ماند جز این عقیده که "مولوی منحرف است".

نگاه 4

به او "ملاي رومي" مي گويند. واژه ي "ملا" را در كتاب هاي لغت اين گونه توضيح مي دهند كه: اين واژه از لفظ "مولا" در عربي گرفته شده است. لقب استاد و معلم است خواه مرد باشد يا زن. در تركيه آن را "منلا" مي گويند. (لغت نامه دهخدا).

گذشته از آنچه ديگران مي گويند، معناي ظريفي را حاج محمد كريم كرماني – اعلي الله مقامه – در يكي از مواعظ خود مي فرمايند: ". . . ذات ملا، ملائي با او نبود تا اين كه عالم به علمي شد، پس صاحب املاء شد، او را مُلا گفتند". (مواعظ يزد، ص 158)

نگاه 5

چرا از بعضي شعرهاي "مولوي" استفاده مي كنيم؟!

اگر در آن شعر از واژه هايي همچون "گُل و هجران و خراب و ديوانه و وفا و جفا" و امثال اينها استفاده شده است، مشكلي نيست چرا كه در زبان غزل و زبان شعر استفاده از اين گونه واژه ها صحيح است و دليل آن، استفاده ي شعراي اسلامي – شيعي از اين واژه ها است. گذشته از آن، در فرمايش هاي بزرگان دين هم به مناسبت هايي اين واژه ها به چشم مي خورد.

و اما دليل استفاده كردن از شعرهاي مولوي و امثال او، استفاده ي مشايخ – اعلي الله مقامهم – از اشعار ايشان است. و اين، به معناي تأييد او و امثال او نيست بلكه به جهت استفاده از مطلب است چرا كه مطلب در يك قالب بندي مناسب ارائه شده است. همان گونه كه مشايخ – اعلي الله مقامهم- از شعرهاي "حافظ" استفاده كرده و مي فرمايند: ببين كه چه معني هاي خوبي به اين اشعار مي دهيم.

ما هم از بركات فرمايش هاي بزرگان دين، به شعرهاي سعدي و حافظ و مولوي و امثال ايشان معني هاي خوبي داده و هر كجا هم معناي خوب پيدا نمي كند، "طَعن" وارد مي آوريم.

نگاه 6

در نظر برخي از علما، مولوي شخصيتي منحرف است. به گونه اي كه برخي از علما به اين مطلب تصريح كرده اند و موارد بسياري هست كه از مولوي و مذهبش (صوفيه) اظهار برائت كرده اند. گاهي به مواردي برخورد مي كنيم كه حتي از خواندن كتاب مثنوي مولوي كناره گرفته و ديگران را بر حذر داشته اند.

نقاشی ای از رقص سماع - یکی از آیین های صوفیه مخذوله -:

بیشتر درباره مولوی

ثروت و فقر

كتاب مبارك «جامع»، از جمله كتبى است كه در بُعْد شريعت نوشته شده و شامل انواع احكام عملى درباره‏ى رابطه انسان با خداوند، اوليا، ديگران و خودش است. مسائل اين كتاب، از قرآن و احاديث اهل البيت عليهم‏السلام استنباط شده است. نام كامل اين كتاب "الجامع لاحكام الشرايع" است. در گذشته به اين كتاب اشاره اي داشته ام. خواندن اين كتاب، براى متعلميني كه مى‏خواهند بيشتر در امر دين اطّلاع كسب كنند، لازم است. كتاب مبارك «كفاية المسائل» نيز در كنار اين كتاب، جواب‏گوى نيازمندى مقلدين است و بحمد اللّه در دسترس قرار دارد.

در اين قسمت، ترجمه‏ى خاتمه‏ى «كتاب المناسكِ» اين كتاب ارزنده (جامع) را تقديم مي كنم تا گامى هر چند كوتاه جهت آشنايى بيشتر با برخى از وظايف برداشته باشيم.

مـى‏فـرمـايـنـد:

«(خاتمه) در آن‏چه كه باعث غنى و فقر مى‏شود.

اما آن‏چه باعث غنى مى‏شود:

1. جمع بين دو نماز (البته معلوم است كه مراد، در نماز فرادى است).

2.مقدارى تعقيب خواندن بعد از نماز صبح و عصر.

3. صله‏ى رحم

4. جمع كردن خاكروبه‏ى محلّ كسب

5. مواسات در راه خدا با برادران ايمانى

6. صبح زود در طلب رزق رفتن

7. استغفار

8. نگهدارى امانت

۹. قول حق گفتن

۱۰. تكرار اذان (هنگامى كه مؤذن اذان مى‏گويد)

1۱. سخن نگفتن در توالت

1۲. حرص نداشتن (در طلب مال دنيا)

1۳. شكر روزى دهنده (خدا)

1۴. دورى از قسم دروغ

1۵. وضو گرفتن قبل از غذا

1۶. خوردن آن‏چه از سفره بيرون مى‏ريزد (با رعايت بهداشت)

1۷. سى مرتبه گفتن «سبحان اللّه» در هر روز

1۸. غذا و اطعام دادن

۱۹. ميانه‏روى (در همه‏ى امور زندگى)

۲۰. روشن كردن چراغ قبل از غروب

۲۱. جارو كردن اتاق‏ها

۲۲. شستن ظرف‏ها

2۳. سلام كردن بر اهل خانه هنگام ورود و اگر كسى نباشد بگويد: «السلام علينا مِن ربّنا» و خواندن سوره‏ى توحيد (قل هو اللّه احد) هنگام ورود به خانه.

2۴. برگشتن از غير راهى كه رفته است.

و اما آن‏چه باعث فقر مى‏شود، پس از جمله‏ى آن است:

1. جمع نكردن تار عنكبوت از خانه

2. بول در حمّام

3. خوردن در حال جنابت

4. خلال كردن با خلال چوب گز

5. شانه كردن در حالت ايستاده

6. باقي گذاردن خاكروبه در خانه

7. قسم دروغ

8. زنا

9. حريص بودن (در مال دنيا)

10. خوابيدن بين مغرب و عشاء

11. خوابيدن قبل از طلوع خورشيد

12. اعتياد به دروغ

13. زياد گوش دادن به موسيقى

14. ردّ سائل مَرد در شب

15. ترك حساب و كتاب در امر زندگانى

16. قطع رحم

17. ناسزا گفتن به برادر مسلمان

18. زياد خوابيدن

19. كسالت و ناتوانى و اسراف».
----------------------------
در ادامه مطلب ، تصوير نسخه خطي صفحه نخست كتاب "الجامع" را مي بينيد. قدمت اين نسخه بسيار است.
ادامه نوشته

تریبون

کلیات و مختصر عرایض "معتقد" در شب جمعه بیست و هشتم جمادی الثانی (21 خرداد ماه 1389).

--------------------------------------

يكي از امور شگفت انگيز، يكي از امور حيرت آور در طبيعت بشر اين است كه هنگامي امري براي او بيش از حد آشكار شود، انگار نيست. وقتي امري براي او بيش از حد طبيعي شود انگار اصلا وجود ندارد. در اصطلاح به اين حالت "فوق بداهت" اطلاق مي شود. فرض بفرماييد نوشته اي را در مقابل خود قرار مي دهيد و آن را مي خوانيد. تمام اركان براي ديده شدن وجود دارد: چشم بينا است، نوشته اي هست، نور هم هست. اما وقتي همين نوشته را جلو چشم مي آوريد نمي بينيد! با اين كه چيزي تغيير نكرد، چشم بينا، نوشته و نور هم موجود. تنها فاصله تغيير كرد و نزديك شد. در اين وقت ديگر نمي توانيد آن نوشته را بخوانيد. اين نوشته بالنسبه به شما "فوق بداهت" شد.

در دين هم برخي مباني علمي و عملي يافت مي شود كه همين گونه است. چنان واضح و آشكار شده است كه انگار نيست! هست ولي انگار نيست. آنچه امشب  درباره آن سخن خواهم گفت، يكي از همين مباني عملي ديني است.

اين مبنا در اديان آسماني بوده است. در اسلام و تشيع بر آن تأكيد شده است و اگر بخواهيم ژرف تر بررسي كنيم بايد بگوييم: در هر نوع گرايش فكري و فرهنگي، در هر نوع مكتب فكري اين مبنا وجود دارد؛ اگرچه ممكن است در تفاصيل با هم اختلافاتي داشته باشند ولي اصل مبنا را همه قبول دارند.

اين مبنا، مسئله "ولايت و برائت" است. بزرگان و مشايخ ما – اعلي الله مقامهم – از اين مسئله با نام "ركن رابع" نام مي برند. وقتي به بررسي "ركن رابعِ " عنوان شده از جانب مشايخ – اعلي الله مقامهم – مي پردازيم، مي بينيم كه ركن رابع دو قسمت است. يعني از دو جهت مي توان آن را بررسي كرد. يك قسمت مسئله "ولايت و برائت" است كه الحمد لله از اعتقادات راسخ ما است و توفيق داريم به اين اعتقاد و زير بنا تصريح هم داريم. در دعاها، زيارت ها، نمازها، اذان و اقامه كه: وَ اَنَّ وَليَّهُم وَلىُّ اللّه فَأُواليه وَ عَدُوَّهُم عَدُوُّ اللّه فَأُعادِيه. اين يك قسمت است.  و يك قسمت شناخت نقبا و نجبا و آشنايي با مقامات و مناقب ايشان و به طور كلي "شناخت انسان كامل". البته اين دو قسمت در حقيقت قسيم يكديگر نيستند بلكه در راستاي يكديگر قرار دارند.

ابتدا عرض كردم كه اين مبنا – ولايت و برائت – در هر نوع گرايش فكري وجود دارد. توجه مي فرماييد؛ در هر نوع گرايش و مكتب فكري: حتي مكتب هاي منحرف نيز اين مبنا را براي خود دارند. مراجعه كنيد به سخنان اشخاصي كه تفكرات منحرف مكتب خود را نگاشته اند. اشخاصي همچون كينياز دالگوركي و همفر و امثال آنها. به خصوص در عبارت هاي آن ها ذكر شده است كه هر شخصي كه به جرگه و زمره ما بپيوندد از او مي خواهيم قسم خورد و بگويد كه: با دوستان شما دوست، و با دشمنان شما دشمن هستم!.

حالا صحيح است كه شخصي بيايد و اين مسئله زيربنايي را در اصول ذكر نكند كه هيچ، در آخر فروع به آن اعتراف كند؟! با اين همه تأكيد و تصريحي كه به اين مهم شده است و اصلا يكي از مبناهاي مكتب اسلام است. به خصوص يكي از فرازهاي مفصل خطبه غديريه درباره همين مطلب است كه برخي از عبارت هاي كوتاه آن مشهور شده است: اللهم والِ من والاه و عادِ من عاداه و انصر من نصَره و اخذل من خذله. كتاب هايي همچون كتاب تفسير امام حسن عسكري – عليه السلام – يكي از محورهاي اصلي آن – و شايد اصلي ترين محور – شناخت و معرفي مسئله "ولايت و برائت" است.

بحمد الله اينها اموري است يقيني. آنچه مهم است مبناي عملي آن است. يعني عمل كردن به مبناي علمي آن. در عمل چگونه برائت را نشان دهيم؟ وقتي برائت مي گوييم اين گونه اين اصطلاح را ترجمه مي كنيم: بيزاري از دشمنان خدا، بيزاري از دشمنان اولياي خدا.  در اين دنيا كه فقط اعراض ديده مي شود فرموده اند عمري با تو برادر است! چگونه مي شود برائت از او را نشان داد؟! چگونه برائت عملي از ناصب را نشان دهيم؟! آري؛ دوري از او، لعنت او از دست ما ساخته است اما حقيقت را اگر در نظر بگيريم كه فرمودند ناصب از سگ نجس تر است، چگونه مي شود حقيقت را در اين دنياي عرضي نشان داد؟!

پس تنها راه آن است كه متخلق به اخلاق اعداء الله نشويم. اخلاق دشمنان خدا در ما ديده نشود. براي آن كه اخلاق دشمنان خدا در ما ديده نشود، چاره اي نيست جز آن كه به جنگ شياطين رويم! بايد با شياطين جنگيد و آنها را طرد كرد. پرسشي كه در اينجا مطرح مي شود اين است كه: مگر مي شود با شياطين جنگيد؟! شخصي كه ديدش كوتاه است، افق فكرش پايين است، تا جنگ گفته مي شود همين جنگ ظاهري و افراد ظاهري و سلاح هاي ظاهري در نظرش مي آيد و مي پرسد مگر جنگ با شياطين هم امكان دارد؟. شخصي اين پرسش را مطرح مي كند كه فقط عالم مادّه را مي بيند. اگر ما به ماوراء الطبيعه معتقد باشيم – كه امروزه آن را با نام متافيزيك مي شناسند-، اين پرسش و پرسش هاي شبيه به اين مطرح نخواهد شد. جنگ با شيطان امكان دارد البته اسلحه و كيفيت مخصوص خودش را دارد؛ اما امكانش هست. در تاريخ، - چه تاريخ اسلام و چه قبل از اسلام – موارد ذكر شده است كه شياطين جنگ كردند و انسان ها مشرف بودند. نمونه اي عرض كنم.

در جنگ بدر وقتى كه مسلمانان و مشركان در برابر هم صف بستند، و صف ها سامان گرفت ، ابليس به صورت سراقه بن مالك نزد قريش آمد. "سراقة بن مالك" يكي از كفار بود كه در مكه مانده بود و به جنگ نيامده بود. خداوند در قرآن از اين جريان خبر مي دهد قرآن در اين باره مى فرمايد: -اى پيامبر! به ياد آر وقتى را كه ، شيطان كردار زشت آنا را در نظرشان زيبا نمود - و براى فريب دادن آن جاهلان به شكل پيرمردى در آمد - و گفت : من با قبيله خود شما را يارى مى دهم و كارهاى پليدشان را به ديد آنان آراسته گردانيد. و نيز افزود: هم چنين امروز - مسلمانان تاب مقاومت شما را ندارند - احدى بر شما غالب نمى شود، و قال لا غالب لكم اليوم من الناس و انى جارلكم  و من امروز شما را امان دهنده ام و لشكرى بسيار از شياطين را حاضر كرده و به كفار نشان داد و گفت : با اين لشكر به كمك شما آمده ام و شما را پشتيبانم. پرچم را به من دهيد. سپس علَم را به دست گرفت و از پيشاپيش لشكر حمله مى كرد. چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم چنين ديده دست نياز به درگاه خالق بى نياز بلند كرد و مشغول دعا و تضرع شد.گفت : خدايا! اگر اين ها كشته شوند، ديگر در اين سرزمين كسى تو را نمى پرستد. جبرئيل نازل شد و گفت : يا رسول الله ! غمگين مباش ، خداوند مرا با هزار فرشته فرستاد. در همين هنگام ابر سياهى با برق بسيار بر بالاى سر لشكر ظاهر شد حضرت ايستاد، مسلمانان صداى اسلحه از آن مى شنيدند، و آوازى شنيدند كه مى گفت : "اقدم حيزوم" نزديك برو اى حيزوم (حيزوم نام اسبى است كه آن روز جبرئيل بر آن سوار بود) چون ابليس لعين جبرئيل امين را ديد در حالى كه دستش در دست حارث بن هشام بود علم را از دست انداخت و به عقب برگشت كه فرار كند!حارث گفت : اى سراقه ! كجا مى روى ؟ در چنين حالى ما را تنها مى گذارى ؟ ابليس گفت : من مى بينم چيزى را كه شما نمى بينيد. من نيروى عظيمى از فرشتگان آسمان را مى بينم و شما نمى بينيد! و گفت : از شما بيزارم . از قدرت و غضب و عقاب خدا مى ترسم كه عقاب خداوند بسيار است: "و اذ زين لهم الشيطان اعمالهم فقال لا غالب لكم اليوم من الناس و اني جار لكم فلما تراءت الفئتان نكص علي عقبيه و قال اني بريء منكم اني اري ما لا ترون اني اخاف الله و الله شديد العقاب". شيطان گفت: اني اري ما لا ترون. من امري را مي بينم كه شما نمي بينيد. شبيه همان جمله اي كه ان شاء الله در رجعت با ديدن رسول خدا و آن حربه آتشين خواهد گفت. در اين جريان نجات يافت چون هنوز فرصت داشت ولي در آن زمان ديگر نجاتي براي او نيست. حارث به گمان آن كه سراقه است گفت : اى سراقه ! تو دروغ مى گويى . من چيزى نمى بينم ، مگر فرومايگان مدينه را. شيطان با دست خود بر سينه حارث زد و دست خود را از دست او بيرون آورد و گريخت . در پى او مردم هم گريختند. اما جبرئيل او را رها نكرد! جبرئيل شيطان را دنبال كرد و به تعقيب او پرداخت تا به دريا رسيدند. در آب فرو رفت و گفت : پروردگارا! وعده ام دادى كه تا آخر دنيا زنده بمانم ، به وعده خود وفا كن ، اى خدا! مگر از مهلتى كه به من دادى پشيمانى ؟ عده اى از كفار كشته و عده اى اسير شدند و بقيه هم به طرف مكه برگشتند. هنگامى كه به مكه رسيدند گفتند: سراقه ما را فرارى داد. خبر به سراقه رسيد، نزد قريش آمد. سوگند ياد نمود و گفت : من از جنگ شما با خبر نشدم تا وقتى كه خبر گريختن شما را شنيدم . من در آن جنگ اصلا حاضر نبودم . وقتى مسلمان شدند – چه واقعي و چه از روي نفاق - ، تازه فهميدند آن كسى كه گريخت شيطان بوده كه به شكل سراقه در آمده و باعث شكست آنها شده است.

اين نمونه اي بود براي امكان جنگ شيطان. ما نيز مي توانيم با او بجنگيم. اما راهكار دارد. در مكتب استبصار، مكتبي كه داراي مبناهاي عملي اخلاقي است بيان فرموده اند كه چگونه مي توان به جنگ شيطان و شياطين رفت.

حاج محمد كريم كرماني – صاحب ارشاد – مي فرمايند: براي جنگ با شياطين نياز به هم رزم است، نياز به اسلحه است و نياز به دژ و حصار و سپر.

بعد بيان مي فرمايند كه در جنگ با شياطين اينها چگونه آماده مي شود. مي فرمايد: "اعوانك اخوانك". هم رزم هاي تو براي جنگ با شياطين برادران ايماني تو هستند. وقتي مراجعه مي كنيم به كتاب ها و مي بينيم اين قدر در باب "حقوق اخوان"‌مطالب نگاشته اند و چقدر آن را مهم توصيف كرده اند،‌ تعجب مي كنيم براي چه اين قدر مهم؟ با توجه به اين فرمايش است كه مي فهميم اين برادران چقدر به درد انسان مي خورند. "اعوانك اخوانك" برادران تو هم رزم هاي تو هستند براي جنگ با شيطان. فرمودند برادري كه جدا از برادرانش باشد مثل يك جمره آتش است كه زود خاموش مي شود. اما وقتي جمره ها – برادران – در كنار هم باشند سبب قوت ايمان خواهد بود و ايمان آنها خاموش نخواهد شد.

آقاي مرحوم – اعلي الله مقامه – در ادامه مي فرمايد: "و اسلحتك" اسلحه و سلاح تو براي جنگ با شياطين، "يقينياتك القطعية من الادلة القطعية و الذكر". دو اسلحه ذكر مي فرمايد. يكي امور يقيني انسان. اعتقادات انسان مؤمن كه در آنها شكي ندارند، ساير امور يقيني او، يك اسلحه در برابر شياطين است. اسلحه ديگر را مي فرمايد "ذكر". گاهي اوقات نياز است براي دور كردن شياطين از اذكار استفاده كرد. همچون ذكر صلوات، ذكر لا حول و لا قوة‌ الا بالله و حتي برخي از آيات قرآن كه به نيت ذكر و طرد شياطين خوانده مي شود كه البته در كتاب هاي دعا مذكور است. در كتاب "رجوم الشياطين" در آخر يك نجم، دعاهاي كوتاه و مفصلي را براي طرد شياطين ذكر مي فرمايند.

براي جنگ با شيطان نياز به دژ نيز هست. نياز به سپر. مي فرمايد: "و ترسك و حصنك الولاية" دژ و حصن و حصار تو "ولايت" است. با گفتن اين جمله ياد فرمايش حضرت رضا – عليه السلام – مي افتيم كه فرمود – حكاية عن الله -: "كلمة لا اله الا الله حصني" و يا در حديث است: "ولاية علي بن ابيطالب حصني". اين هم يكي از امور يقيني ما است و بايد آن را مستحكم تر كرد. ولايت همچون طنابي است كه ما را به پل صراط بسته است. اگر – نعوذ بالله – گناهي مرتكب شديم، با كمك طناب ولايت لغزش خود را روي پل صراط جبران خواهيم كرد. ولايت، اثرهاي ظاهري و معنوي فراواني دارد. كوچك ترين آنها – كه شايد صحيح نباشد گفت كوچك ترين بلكه به نوبه خود از بزرگ ترين ها است. وقتي با ديگر اثرهاي آن قياس مي كنيم مي گوييم كوچك ترين – اثر ولايت آن است كه فرمود: "و الله لايري فيها احد منكم". به شيعيان – اشخاصي كه داراي ولايت هستند – فرمود به خدا قسم هيچ يك از شما در آن جهنم اصلي ديده نخواهيد شد. درست است كه فرموده اند برزخ خود را بگذرانيد اما با اين حال مي فرمايند در آن جهنم اصلي ديده نخواهيد شد.

صاحب ارشاد العوام – اعلي الله مقامه – پس از ذكر اين سه مطلب (اعوان، اسلحه و حصن براي جنگ با شياطين) مي فرمايد: "حتي لا يعمل فيك اسلحتهم و يعمل فيهم اسلحتك و قاتلهم كافة كما يقاتلوكم كافة" با توجه به اين چند نكته اسلحه آنها در تو اثر نخواهد كرد بلكه اسلحه تو در آنها اثر خواهد كرد و ايشان را نابود خواهي ساخت.  اين يكي از مباني عملي است كه به دليل آشكاري فراوان گويا مخفي است. بايد به بُعد عملي "ولايت و برائت" يا همان "رکن رابع" توجه داشت تا ان شاء الله منويْات مشايخ عظام – اعلي الله مقامهم – در ما ظاهر شود و مصداقي باشيم براي اين همه فرمايش ها كه براي دوستان محمد و آل محمد و دشمنان دشمنان محمد آل محمد – عليهم السلام – در احاديث ذكر شده است. و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته

پرسش و پاسخ (جواب هاي مكتبي)

ـ س: كيفيت نيّت در هنگام انجام عبادات «مثل وضو گرفتن، نماز خواندن و . . .» چگونه است؟

ج: نيّت، چيزى است كه سبب مى‏شود كه انسان كارى بكند و هيچ كس بى‏نيّت نمى‏تواند كارى بكند مگر آن كه خواب باشد و الاّ تا هوش در سر انسان هست نمى‏تواند بى‏نيّت كارى بكند و نيت غسل و وضو و نماز و روزه هم مثل عزم بر نان‏خوردن و آب‏خوردن و برخاستن و نشستن است بى‏تفاوت و زياده چيزى نبايد به خاطر گذرانيد يا به زبان گفت و همه وسواس است و حق اين است كه عرض كردم «همين‏قدر كه انسان در هنگام عمل مى‏داند چه مى‏كند، كافى است».

ـ س: آيا محلّ مسح « مسح سر يا پا» بايد خشك باشد يا نه و آيا در ميان آب مى‏توان مسح كرد؟

ج: منعى نرسيده و آب مقوّىِ ترى دست مى‏شود نه برطرف كننده و منع‏كننده آن: اسكتوا عمّا سكت اللّه و ابهموا ما ابهمه اللّه «ساكت باشيد از آن‏چه كه خدا در آن مورد سكوت فرموده و در ابهام گذاريد آن‏چه را كه خداوند در ابهام قرار داده است».

ـ س:اسراف بنا به وضعيّت اجتماعى افراد مشخص مى‏شود يا خير؟ توضيح بفرمائيد آيا ممكن است امرى يا موردى براى يك شخص اسراف تلقّى شود و براى ديگرى اسراف نباشد ؟

ج: هرچه به بدن و مال ضرر بزند اسراف است. شخصى از امام عليه‏السلام سؤال مى‏كند كه اگر كسى دو لباس داشته باشد اسراف است؟ امام عليه‏السلام مى‏فرمايد: نه اسراف نيست. باز مى‏پرسد: اگر سه لباس داشته باشد چطور؟ مى‏فرمايد: نه. و همين‏طور مى‏پرسد تا ده لباس، مى‏فرمايد: نه. و در آخر مى‏فرمايد: اسراف آن است كه (به اصطلاح ما) لباس آبروى خود را لباس داخل خانه قرار دهى. يعنى بواسطه‏ى اين كار ضرر به مال خود بزنى.

ـ س: در نمازهاى واجب ، تكرار ذكر و آيات، حدود خاصّى دارد يا خير؟

ج:اگر ازباب وسواس نباشد و از حالت نمازگزار بودن خارج نشود اشكالى ندارد.

ـ س: در نمازهاى واجب خصوصاً در دعاى دست، آيا مجاز به خواندن زيارت و يا طلب مغفرت براى اشخاص معمولى، يا لعن افراد مشخّص مثل عمر، ابوبكر و . . . هستيم يا خير ؟ و آيا محدوديتى دارد يا خير؟

ج: قنوت (دعاى دست) مناجات با حق متعال است و بايد به شكل دعا برگزار گردد بنابراين زيارت خواندن معنى ندارد. آرى مى‏توان پاره‏اى از زيارات را كه به صورت صلوات است به نيّت دعا خواند مانند: اللّهمّ صلّ على علىّ بن موسى‏الرضا تا آخر. و جايز است طلب مغفرت براى دوستان محمّد و آل‏محمّد عليهم‏السلام و نام بردن ايشان مانند پدر و مادر و برادران و خواهران و خويشان و دوستان و همسايگان و هركس كه التماس دعا كرده است . و نيز جايز است طلب لعنت از حق متعال براى اعداء دين و اعداء محمّد و آل‏محمّد عليهم‏السلام و اعداء شيعيان ايشان و نام بردن آنها و روايت شده كه مولا اميرالمؤمنين عليه‏السلام در قنوت نماز ، دشمنان خود را نام بردند و از خداى متعال براى آنها طلب لعنت فرمودند.

ـ س: در بعضى از خانواده‏ها معمول گرديده است براى تأمين جهيزيه دختران خود ، وجه نقد و يا اسباب و اثاثيه‏ى مورد لزوم كنار گذاشته مى‏شود، آيا به اين‏گونه موارد خمس تعلّق مى‏گيرد يا خير؟

ج: در جاهايى كه معمول گرديده كه جهيزيه دختر بر عهده پدر باشد، به مقدار لازم و به حسب شؤون خانوادگى، هزينه آن و يا خود اثاث و وسايل، مشمول خمس نبوده و جزء مخارج ساليانه پدر محسوب مى‏گردد اگرچه در سالهاى پيش از ازدواج دختر فراهم كرده باشد.

ــ س: اگر فرمايشات مشايخ (اع) را، ثقات و معتمدين روايت كنند، مى‏توان آن‏ها را گفت و نوشت؟

ج: هر چه را كه ثقه روايت كرده بلى، و اما آن‏چه ثقه، درايت كرده حجت نيست، فهم ثقه حجت نيست.

ــ س: تحصيل علم بهتر است يا اين‏كه به رسوخِ در محبت بزرگان در اماكن مشرفه‏ى متبركه به سر ببرد؟

ج: امام عليه‏السلام نظر به خانه‏ى كعبه كردند و فرمودند: اى خانه‏ى كعبه، چقدر عظيمى و محترمى ولكن مؤمن از تو عظيم‏تر است، مؤمن از قرآن اشرف است... اگر شخصى به محبّت اولياى خدا و رسول و ائمه عليهم‏السلام باشد، در هر جا كه بميرد، معلوم است نجات براى او هست.

ــ س: مراتب و مقامات كاملين را مى‏شود به ادّله‏ى عقليّه فهميد؟

ج: نه، نمى‏شود فهميد. نمى‏توان به ادّله‏ى عقليّه فهميد كه حاج سيّد كاظم (سيّد مرحوم ـ اع ـ) مثلاً صاحب چه مقامى بوده اند.و به غير از نصّ راهى ندارد.

ادامه سؤال: آيا كسى كه از اهل فهم نصوص نباشد، مى‏تواند به نصوص استدلال كند؟

ج: نه، چطور مى‏تواند چنين كسى بفهمد؟!

----------------------------------

پ.ن: پرسش های خود را - برای دریافت جواب مکتبی - در قسمت نظرات قرار دهید.

نگرشی نوین بر کتاب ارشاد العوام (14)

در ادامه قسمت های قبلی این بخش که به بررسی "دیدگاه مصنف ارشاد العوام درباره کتاب" پرداختم این قسمت را تقدیم می کنم.

جلد چهارم

ــ نمى‏دانم مى‏فهمى يا نه كه چه مى‏گويم و نمى‏دانم كه آيا مصروعين از اين كتاب فاش‏كننده اسرار چقدر خود را بر زمين زنند و اين مثل‏هاى حكيمانه چقدر ايشان را به تلاطم آورد. (ص 70)

ــ اين كتاب تدوين همان جان تكوينى است كه الى‏الان چنين كتابى در اين دنيا ابراز نيافته است و شرح احوال به اين قسم نشده است. (ص 85)

ــ در اثبات لزوم وجود ايشان به ادله حكمت كه شأن بالغين و كاملين و خصيصين است و بيان اين نوع ادله در اين كتاب بسيار مشكل است چرا كه وضع اين كتاب براى عوام است و به زبان عاميانه نوشته شده است و ادله‏اى كه شأن خصيصين است و شأن اهل فؤد به زبان عاميانه گفتن و نوشتن بسيار بسيار مشكل است لكن بر من نه بر خدا و خدا قادر است كه بر قلم اين ناچيز جارى كند به طورى كه صاحبان سعادت بفهمند. (ص 156)

ــ و اين مطلب عظيم را براى ايشان به اين ادله محكمه اثبات كرده‏ام اقرار نكردن نهايت بى‏انصافى است و اگر مدعيان سخنى دارند در اين خصوص قلم و كاغذ و مركب در دنيا بسيار و ايشان هم صاحب قوت و قدرت و همه فصيح و بليغ و منشى و اديب و عالم، بنويسند كتابى در رد اين كتاب عاميانه پر حشو و زايد و اين مطالب را رد كنند تا در نظر صاحبان بصيرت درآيد و بدانند كه من باطل گفته‏ام و باطل نوشته‏ام و اگر نتوانند پس با جان خود خصمى نكرده تصديق كنند اين مطلب را بل اين كتاب را و در دنيا و آخرت راحت شوند و چون در اين كتاب اسم كسى مذكور نخواهد شد و واجب هم نيست در اين ازمنه معرفت شخص معين به وصف معين ان شاء اللّه ضررى به گله‏دار ندارد آن‏ها به اين مطالب تصديق كنند نهايت بگويند كه خودشان صاحب اين مقامند چرا كه تصديق نكردن اعظم است از ادعاى آن مقام اگرچه هر دو در نزد خدا خطير است. (آخر ص 275)

ــ خدا جميع آن مسائل را كه از مكلفين خواسته است اعتقاد به او را و شناختن آن را همه را در اين كتاب توحيد گذارده است و اگر بفهمى من هم آن‏چه در اين كتاب مى‏نويسم املائى است كه از روى آن كتاب مى‏كنم بر دست خود و دستم مى‏نويسد و اين كتاب در عالم كتاب‏هاى ظاهرى نسخه همان كتاب است كه خدا به قلم خود نوشته است و سواد مطابق اصل است بلااختلاف. (ص 285)

ــ و اين مقام اگر نه اين ايام بود شرح و بسطى زياده مى‏خواست و لكن حال به اجمال اكتفا مى‏شود و چون احاديث داله بر اين مطالب سابقاً در جاى استدلال به اخبار گذشته است ديگر حاجت به اعاده نيست و گمان مى‏كنم كه قومى كه بر اين مقام بگذرند و اختصار سخن مرا ببينند بگويند كه فلانى عاجز از اثبات مدعى خود شده و از اين جهت به اختصار كوشيده ولى دانشمندان كه به اين كتاب مِنَ البداية الى النهاية نظر كنند مى‏فهمند كه خداوند آن قدر به اين ناچيز انعام كرده است از علم كه عاجز به حول و قوه او نشوم و اما خودم از حيثيت نفس خودم از يك ورق اين كتاب عاجز بوده‏ام و هستم ولى به فضل و قوه و حول او عاجز نيستم ولى چه كنم كه مقتضى نيست و موانع بسيار پديد آمده است و دست قضا دست مرا بست پس به قدر مقدور حركت مذبوحى مى‏كنم و هرچه خداوند بر قلم اين تبه‏روزگار جارى كند مى‏نويسم و لاحول و لا قوة الّا باللّه العلى العظيم. (ص 374)

ــ بارى بر من است كه در اين كتاب از علم و نصح كوتاهى نكنم ديگر شما خوانندگان خود دانيد واللّه اگر اين مسلمانان انصاف دهند و مايل به نجات جان خود باشند مى‏فهمند كه خواندن اين كتاب واجب است و ثواب خواندن آن از قرآن بيشتر است از اين جهت كه قرآن را نمى‏فهمند و ثوابشان همان محض حفظ حروف است و بر علم و ايمان ايشان مطلقاً چيزى نمى‏افزايد و اين كتاب بر علم و ايمان ايشان مى‏افزايد و شرح قرآن را براى ايشان مى‏نمايد اما كسى كه قرآن را بفهمد و بخواند البته هزار هزار مرتبه بلكه بلانسبت ثواب قرآن بيشتر است و محل سخن نيست لكن براى عوام ثواب اين بيشتر و لازم‏تر است نشنيده‏اى كه فرمودند كه يك ساعت در مجلس عالم نشستن ثواب دوازده هزار ختم قرآن دارد و اين كتاب مجلس عالم است براى متعلمان و چگونه مجلسى و نه هركس عربى دانست قرآن را مى‏فهمد پس اين كتاب براى عوام عجم و طلاب همه ثوابش بيشتر است و اگر گويم لازم است ايشان را كه هر روز قدرى
از آن را بخوانند بعيد نگفته‏ام چرا كه فرمودند طلب العلم فريضة على كل حال يعنى طلب علم در هر حال واجب است و خواندن اين كتاب حق طلب علم است.
(ص 449)

ــ و صلى اللّه على محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه على اعدائهم اجمعين الى يوم الدين و عذر خواهم در پيش ادبا و منشيان و فصحا و بلغا و علما كه نكته بر عبارت عاميانه اين كتاب نگيرند و بر حشو و زايد و تكرار و عدم سجع و جناس و كنايه و استعاره اين كتاب اعتراض نفرمايند چرا كه عمداً با سعى تمام خواسته‏ام كه عاميانه بنويسم تا جميع طبقات مردم بهره برند وانگهى كه سائلين اين كتاب زنان بودند كه خواستند در اصول عقايد چيزى براى ايشان بنويسم و نوشتم و لاحول و لاقوة الّا بالله و صلى اللّه على محمد و آله الطاهرين و لعنة اللّه على اعدائهم اجمعين. تمام شد كتاب به حول و قوه خداوند عالم و بركت ائمه طاهرين عليهم صلوات المصلين و به بركت اولياى ايشان الحمد لله اولاً و آخراً و ظاهراً و باطناً. (ص 519)

نكته:

از واژه‏ى «بفهم» در جلد اول 60 بار و در جلد دوم 67 بار و در جلد سوم 53 بار و در جلد چهارم 45 مرتبه استفاده فرموده‏اند.

در چهار جلد دويست و بيست و پنج (225) بار از اين واژه به عنوان توجه دادن و تنبيه و تذكر استفاده فرموده‏اند. اين موضوع، عظمت والاى كتاب ارشاد العوام را در نظر مصنف آن روشن مى‏كند.

پ.ن: پژوهش های شما را درباره ی کتاب "ارشاد العوام" و یا بررسی های شما بر روی متن کتاب را سخت پذیراییم. سپاس

--------------------------------------------------------------------------------------------Abstract

A new insight into the book “Ershad-ol-Avam” (part 14) . In this part we will point to some conceptual and attractive aspects of the book “Ershad-ol-Awam” written by M.K. Kermani.

نگاه اول

هانري كربن گفت؛ انگار نگفت!

این هفته به مطالعه کتاب هانری کربن: آفاق تفکر معنوی در اسلام ایرانی پرداختم. این کتاب توسط داریوش شایگان نگاشته شده است. در قسمت اول كتاب طي پنج فصل به بررسي حالات سير و سلوكي هانري كربن پرداخته است. در فصل چهارم وداريوش شايگان پنجم، به دو مقوله ي متافيزيك و عالم مثال و مسير حركت آشنايي كربن با عالم ايراني - اسلامي اشاره دارد. اين سير در قسمت دوم كتاب و سوم كتاب بيشتر هويدا مي شود. آنجا كه با ژرف نگري خاصي به مسئله ي ملا صدرا، ابن رشد، ابن سينا، سهروردي و خورنه مي پردازد. بحث اگزيستانسياليسم، بحثي مفصل است كه در اواخر قسمت سوم كتاب مورد بررسي قرار مي دهد. به بهانه ي بررسي شخصيتي هانري كربن، به مباحث فلسفه، عرفان و تصوف مي پردازد. گاهي خاطرات نويسنده ي كتاب را در قسمت هاي مختلف مشاهده مي كنيم - چرا كه وي خود از هم جواران و دوستان كربن بوده است -. حجاب - به معناي اصطلاحي عرفاني -، تخيل، بررسي گفتار ابن عربي و نيايش، از آخرين جستارهاي اين كتاب است.

كتاب زيبا تدوين شده است و به مسئله ي سير بحث احترام گذارده و كم كم در مسائل غور كرده است. اما آنچه بايد به آن پرداخت، مسئله اي ديگر است.

كتاب به زبان فارسي ترجمه شده است. لازم است این نکته را یادآور شوم: برای بت کردن بر آنچه در ادامه می خوانید نیاز است که "متن اصلی کتاب به زبان فرانسوی" را ببینم. آنچه می خوانید فقط یک "احتمال قوی" است.

ترجمه اي كه از اين كتاب در دست است، سبب شد پرسش هايي در ذهن من به وجود آيد. يكي از پر رنگ ترين پرسش ها اين است: چرا در اين ترجمه به آشنايي هانري كربن با آثار شيخ احمد احسائي اشاره اي نشده است؟!...

جواب اين پرسش - لا اقل - براي خود من مشخص است. شخصي همچون داريوش شايگان، با اين همه بررسي هايي كه درباره ي طرز تفكر كربن و سير "سير و سلوك" او دارد، بعيد است كه به اين مبحث نپرداخته است. چاره اي نمي ماند جز آن كه بگوييم: س ا ن س و ر از عقايد و تفكرات كربن. مگر مي شود كتاب "ارض ملكوت" كربن را ناديده گرفت؟ كتابي كه بخش عمده اي از اين كتاب درباره ي عقايد شيخيه است. مگر مي شود كتاب "نظرة فيلسوف" ترجمه خليل زامل - از فرانسوي به عربي - را ناديده گرفت؟ آنجا كه بخش مستقلي را درباره ي عقايد شيخيه ذكر مي كند. مگر مي شود تعريف هانري كربن را از كتاب "ارشاد العوام" ناديده گرفت؟ آنجا كه مي نويسد: "اين كتاب يعني ارشاد العوام، با انديشه اي ژرف و بديع، چشم اندازهاي فراواني به روي خواننده مي گشايد" (ارض ملكوت، ترجمه دهشيري، ص ۱۱۳). و تعریف وی از صاحب ارشاد العوام را: "شخصيتي‌ بزرگ‌ و خارق‌ العاده‌ بود، بر تمام‌ فرهنگ‌ روحاني‌ و علوم‌ مذهبي‌ محيط‌ زمان‌ خود احاطه‌ داشت‌، و اگر بخواهيم‌ مقايسه‌ كنيم‌، به‌ يكي‌ از نوابغ‌ شهير عالم‌گير قياس‌ مي‌شود كه‌ استعداد فوق‌ العاده‌ براي‌ همه‌ چيز دارند؛ نظير نوابغ‌ بزرگي‌ كه‌ در دوره‌ي‌ رنسانس‌ در اروپا پيدا شدند". چگونه است كه در ترجمه ي كتاب "هانري كربن: آفاق تفكر معنوي در اسلام ايراني" به تحقيقات و پژوهش هاي او درباره ي عقايد شيخيه اشاره اي نشده است؟! لا اقل اشاره به علماي شيخيه كه در ايران بوده اند كه از نام كتاب هم تعدي صورت نگيرد.

چاره اي باقي نمي ماند جز آن كه بگوييم در ترجمه حذفياتي وجود دارد. نكته اي كه اين نظريه را قوت مي بخشد، عبارتي است كه مترجم در مقدمه ي خود بر كتاب نگاشته است. او نوشته است:باقر پرهام، مترجم كتاب

"اين را هم بگويم كه سه كتاب نخست اين مجموعه از روي متن ماشين شده ي مولف و پيش از انتشار كتاب به زبان فرانسوي ترجمه شده و در اختيار ناشر ايراني قرار گرفته است. به همين دليل، متن فارسي، در اين سه كتاب نخست، ممكن است تفاوت هايي با متن فرانسوي داشته باشد. اما تفاوت هاي ديگري هم در كل كتاب هست كه نتيجه ي تصميم گيري هاي مشترك ماست: نخست مولف، سپس ناشر و سرانجام خود من كه مترجم كتاب باشم. گفتيم كاري كنيم كه حاصل را بتوان عرضه كرد. از آن گناه كه خيري رسد به غير چه باك." (ص ۶).

من از اين عبارت ها بويي جز "حذف" به مشامم نمي رسد. باز هم تاکید می کنم که آنچه خواندید یک احتمال قوی است چرا که قرینه هایی وجود دارد اما سخن آخر را متن اصلی کتاب مذکور خواهد گفت. اینک به دنبال اصل کتاب به زبان فرانسه هستم. اگر به آن دسترسی دارید فهرست آن نیز کفایت می کند. در هر صورت این نوشته "نگاه اول"ی بود به یک اثر.

تریبون

نکته: اگر متن وبلاگ در مانیتور شما ریز است با نگه داشتن كليدCtrl به وسيله حلقه غلطان وسط موس اندازه قلم را تنظيم كنيد.

----------------------------------------

در شام ولادت حضرت زهرا - سلام الله علیها - در جایی صحبت کردم. به درخواست برخی دوستان - که لطف بی اندازه دارند و با عرض شرمندگی- کلیات و مختصر عرایضم را ارائه می کنم.

يكي از نعمت هاي بزرگي كه به شيعه عنايت شده است، برپا كردن مراسم ويژه به مناسبت برخورد با ميلاد معصومين عليهم السلام است. بايد از اين مراسم كه سرشار از معنويات است، استفاده ي لازم ببريم. در اين ايام مصادف هستيم با ميلاد حضرت زهرا سلام الله عليها. درباره ي تاريخ ميلاد آن بزرگوار اقوال مختلفي ذكر شده است. در تواريخ براي سال ولادت آن بزرگوار، پنجم بعثت و دوم بعثت نقل شده است. البته در نقلي هم چهل و يك سالگي حضرت رسول (يعني سال اول بعثت) است. اهل سنت (عمري ها) ولادت آن جناب را پنج سال قبل از بعثت مي دانند – همان گونه كه در مصباح المتهجد و بحار از قول آنها نقل شده است - .

هنگامي كه به بررسي سيره ي آن بزرگوار مي پردازيم، مي بينيم كه مي توانيم از ديدگاه ها ي مختلف زندگي آن بزرگوار را بررسي كنيم. اما نكته اي كه در اين شب عزيز به توضيح آن مي پردازم، يكي از سيره هاي عملي آن بزرگوار است كه به دليل آشكاري فراوان، گويا مخفي مانده است. اين سيره كه يكي از مباني عملي مكتب استبصار نيز به شمار مي رود، مسئله "منهج تعليمي حضرت زهرا" سلام الله عليها است. در اسلام و تشيع به مسئله ي تعليم و تعلم تصريح و تأكيد شده است. مكتب استبصار اين مسئله را "تمام ترقي و استكمال" معرفي مي كند. حال منهج تعليمي حضرت زهرا چگونه بوده است؟

براي بررسي تعليم در زندگي حضرت زهرا سلام الله عليها، مي توانيم دو ديدگاه ارائه دهيم. يك ديدگاه فراگير و كلي و به اصطلاح ديد كلان، و يك ديدگاه جزئي و به اصطلاح ديد خُرد.

در ديد كلان، تمام زندگي آن حضرت تعليم بود. از هنگامي كه نطفه اش در اين عالم منعقد شد تا وقتي كه شهيده گشت، تمام لحظه لحظه ي زندگي آن بزرگوار تعليم بود. در اين ديد كلان، مي گوييم‌: به سه شكل و به سه طريق، آن به آن زندگي آن حضرت تعليم بود. آن حضرت يا با "گفتار" تعليم مي داد؛ چرا كه قول او، مرضيّ خدا است. هرچه گويد گويا خدا گفته است و نه گويا، واقعا فرمايش خدا است. درباره ي رسول خدا است كه: "ما ينطق عن الهوي". از روي هوا و هوس سخن نمي گفت. اين عبارت نه به عنوان وحي و قرآن، درباره ي حضرت زهرا هم صحيح است: "ما تنطق عن الهوي". آنچه مي گفت از روي هوا و هوس هاي خلقي و به متقضاي نفس اماره نبود.

نوع ديگر تعليم آن بزرگوار، "كردار" بود. با عمل تعليم مي داد. همان گونه كه خدا مي فرمايد: "و هم بأمره يعملون". ايشان – يعني معصومين – به فرمان كردگار عمل مي كنند. پس عمل او نيز مرضيّ خدا بود و در اين ديد كلان،‌براي تعليم بشريت بود.

ما در زيارت حضرت مهدي – سلام الله عليه – مي خوانيم و خدمت ايشان عرض مي كنيم: "السلام عليك حين تقوم، السلام عليك حين تقعد، السلام عليك حين تقرأ و تبين، السلام عليك حين تصلي و تقنت..." به حالت حالت آن حضرت سلام عرض مي كنيم: "السلام عليك في آناء ليلك و اطراف نهارك". چرا؟ چرا به طور كلي نگوييم: "السلام عليك حين تصلي". سلام بر تو هنگامي كه نماز مي خواني. در نماز قنوت، ركوع و سجود هست. چرا به خصوص به حالت حالت سلام مي كنيم؟ به آن دليل كه اولا: بگوييم ما معتقديم امام عليه السلام حيّ است. شخص زنده اين حالت ها را دارد. با اين سلام ها عرض كنيم ما معتقديم كه امام ما زنده است. آنها كه فرمايش شيخ مرحوم را نفهميدند و گفتند شيخيه مي گويند امام زمان از دنيا رفته است. شيخ مرحوم فرمود: "فلما فر من هذه المسماة بالدنيا انتقل الي الاولي" نفهميدند چه گفت؟ به ديگر فرمايش هاي ايشان هم رجوع نكردند به يك "متشابه" چنگ زدند. خير اين گونه نيست. شيخيه معتقد است كه امام زمان‌ "حي" است. دليلش هم همين زيارت ها كه مي خواند. پس يك دليل آن كه بگوييم معتقديم امام حي است. دليل ديگر آن كه بگوييم معتقديم تمام افعال امام عليه السلام مرضيّ خدا است. درباره ي حضرت زهرا سلام الله عليها در "كردار" نيز همين گونه است. يعني ما معتقديم كه تمام فعل هاي او مرضيّ خدا است و در اين ديد كلان، براي تعليم بشريت است. اگر زهرا سلام الله عليها را امام و پيشوا و الگو مي دانيم، پس تمام حركات و سكنات و كارهاي او را تعليم مي دانيم – در اين ديد كلان و فراگير -.

باري، نوع ديگر تعليم آن بزرگوار "تقرير" بود. اگر در محضر آن جناب سخني گفته مي شد و يا حركت و عملي انجامي مي شد و سكوت مي فرمود، يعني اين حركت و سخن صحيح است. اين سكوت حضرت "تقرير" است. اين تقرير هم يك نوع تعليم است البته در اين ديد كلان كه لحظه لحظه ي زندگي آن حضرت را تعليم مي دانيم. پس در اين ديد، تمام زندگي آن حضرت تعليم بود به سه شكل: قول، فعل و تقرير.

اما در كنار اين ديد كلان، ديد خردي هم هست. در اين ديد خُرد و جزئي، مواردي بحث مي شود كه به خصوص تعليم دادند. موارد و مواضع به خصوصي ذكر ميشود كه مسئله ي تعليم و تعلم پيش مي آمد. آن بزرگوار "آموزش و پرورش" داشتند به خصوص. آموزشِ امور ظاهري، احكام شريعت و پرورش در امور باطني، عقايد و اخلاقيات.

در اين ديد خرد از چه زمان تعليم آن حضرت شروع شد؟ از وقتي كودك بودند؟ از وقتي نوجوان بودند؟ خير، از آن هنگام شروع شد كه در "بطن ام" بود. از شكم مادر تعليم او شروع شد. در شكم مادر به مادر تعليم مي داد؛ مسائل را آموزش مي داد. بزرگان ما بيان فرموده اند كه نطفه ي معصومين عليهم السلام اين گونه است كه قبل از تولد شعور به آنها تعلق مي گيرد. در شكم مادر با مادر سخن مي گفت و آموزش احكام مي داد.

پس در اين ديد خرد، آموزش و پرورشش از شكم مادر شروع شد. وقتي هم به دنيا آمد به طريق اولي به مادر تعليم مي داد. در تاريخ زندگي آن جناب مواردي بسياري ذكر شده است كه به خصوص تعليم دادند. از جمله در تاريخ مذكور است كه روزي بانويي به محضر حضرت زهرا(س) آمد و عرض كرد: "مادرِ ناتواني دارم كه درباره نماز به احكام و مسائلي ناآگاه است، مرا نزد شما فرستاده، تا آن احكام را از شما بپرسم." فاطمه زهرا(س) فرمود: بپرس.

او ده سؤال، پشت سرهم پرسيد و پاسخ آنها را دريافت كرد، آن‏گاه از بسياري سؤال خود شرمنده شد و عرض كرد: "اي دختر رسول خدا، بيش از اين شما را زحمت نمي‏دهم." فاطمه(س) فرمود: آنچه نمي‏داني بپرس، آيا شخصي را مي‏شناسي كه در برابر صدهزار دينار (مثقال طلا) اجير شود كه فقط يك روز بار سنگيني را بالاي بام ببرد، و اظهار خستگي كند؟ او عرض كرد: نه. فاطمه(س) فرمود: "من نيز در پيشگاه خدا اجير شده‏ام كه در برابر هر مسأله‏اي كه مي‏پرسي، و به تو پاسخ مي‏دهم، پاداش بسيار بگيرم كه اگر بين زمين تا عرش را پر از گوهر ناب كنند و به من بدهند باز ارزش آن پاداش، بيشتر است، بنابراين من سزاوارتر از آن هستم كه اظهار خستگي نكنم، من از پدرم رسول خدا(ص) شنيدم كه فرمود: علماي شيعه ما در قيامت به مقدار علمشان و به اندازه تلاششان در راهنمايي مردم، پاداش مي‏برند.

آنچه عرض شد، مختصري بود از منهج و سيره ي تعليمي حضرت زهرا سلام الله عليها. ما بايد خود را در مقابل پرتو آن حضرت قرار دهيم و به قدر "وسع" در ما اين صفت بارزتر شود. تعليم و تعلم مسئله ي كوچكي نيست كه به راحتي بتوان از كنار آن گذشت. هر شخص بايد به قدر وُسع خود به اين مهم بپردازد. بايد اين امر انجام شود چرا كه دستوري است شرعي. اميدواريم به بركت اين شب هاي عزيز و با توجه به سيره ي عملي تعليم و تعلم در زندگي حضرت زهرا سلام الله عليها، اين صفت در زندگي ما پر رنگ تر شود ان شاء‌الله تعالي. و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته

20 جمادي الثاني 1431 (13 خرداد ماه 1389)

فقط چند خط

۱- سالروز میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها مبارک باد. باشد تا این روز بهانه ای  برای آشتی - در عمل - با آرمان های آن حضرت باشد.

۲- برای "روز مادر" نصی وجود ندارد ولی برای "احترام به مادر" آن قدر هست که احصا نمی شود. در هر صورت این روز بهانه ی خوبی است برای اظهار محبت به مادر.. پرسش: به عنوان یک مستبصر چه هدیه ای را برای پیشکش به مادر پیشنهاد می کنید؟! حتما دیدگاه خود را ارائه دهید.

۳- اگر بخواهید برای این وبلاگ نامی انتخاب کنید چه نامی را برمی گزینید؟ حتما نظر دهید - حتما شما دوست عزیز -!

گفتگويي كه اتفاق مي افتد

از عصر تا غروب

و قهوه اي كه نوشيده نشد...


- منُ او - نشسته بوديم

"عصر" يك روز، پشت يك ميز چارگوش شكلاتي

در جايي كه مي گفتند coffee shop است!

"قهوه تلخ" را هم مي زديم

آن را نخورده - انگار - "طالعمان" را ديده بوديم

"اجتماعي" نبود اطراف ميز

چون "افراد" نبودند، اما بودند

ميزهاي خالي چارگوش شكلاتي

- تا دلتان خواهد -

ديگر هم نزد - كف كرده بود -

قاشق بر انگشت باقي ماند

- مثل چشمانش بر ديدگانم -

گفت: "عصر"، عصر "فضا" است

مي داني چند "عصر" گذشته است؟

انگشتانش - يكي يكي - هوا را دريد:

عصر مفرغ بود بعد از عصر حجر

عصر تاريخ بود بعد از عصر آهن

- نمي دانم شايد عصر يخي هم بود -

عصر اتم گذشت

من - اما هنوز - هم مي زدم

باز گفت: عصر، عصر " جَو ّ " است

اما - نمي دانم - چرا تو را گرفته؟ - "جو" را مي گفت -

چسبيده اي به چند ورق - شايد صد هزار -

مي گويي: "گنج است"

up to date شو!

نگاهم به فنجان بود:

قهوه سياه بود مثل عصر "فضا"

نخورده تلخي داشت مثل عصر "جو"

گفت: حتي سخن از energy نيست

Injector حرف اول را مي زند

- هي - مثل "زنبور" گير به "ارشاد" مي دهي

ديالگت شده:

"فرمود؛ فرموده؛ فرمايش"

- بايد شامپو "بس" استعمال كني -

سفر برنامه اي فراموش ناشدني

گاهي فكر مي كنم مازوخيستي!

- قهوه ام حبابي شده بود -

آنتي ويروس هم نداري

- اصلا مي داني چيست؟! -

با شدت: بايد به روزت كنم

- قهوه اش كمي لب پر شد -

بر خاست، دور ميزهاي شكلاتي

طوافي كرد، نشست: face to face

فرياد بود - انگار - در سكوت

جستم، ايستادم

يك گزاره سُفتم - فقط -:

من -نَه - عالَم up to date شد

260 سال پيش .... وقتي "شيخ" آمد

قهوه اش چپه شد

"عصر" رفت، صداي اذان مي آمد.

درخواست

خواهشمندم چنان كه تصوير زير را  و يا نوشته هاي آن را به صورت واضح در اختيار داريد، براي استفاده در پژوهش هايم به اين ايميل ارسال نماييد:

msmostabser@yahoo.com

سپاسگزارم. (نكته: از اين تصوير در بررسي هايي درباره ي نور و ظلمت و مباحث مربوط - همچون بحث  the secret - استفاده شده است).





نگرشی نوین بر کتاب ارشاد العوام (13)

به جهت کاری با اتوبوس به یکی از شهرهای کویری رفتم. آنچه مرا شگفت زده کرد این بود که هنگام توقف اتوبوس در میان راه، کمک راننده فریاد زد: ناهار نماز. و اگر شب بود مطمئنا می گفت: شام نماز و یا: غذا نماز. در هر صورت نماز را بعد از نام وعده غذایی می برد. البته این مقوله ای مستقل است که باید به صورت گسترده به آن پرداخت که چرا اول غذا و بعد نماز؟!! البته در کنار اتوبوس پر، نمازخانه خالی بود.

در راه به قم رسیدم. برای زیارت به حرم مشرف شدم. این پست را از کنار مرقد حضرت معصومه – علیها السلام – تقدیم می کنم. راستی می دانید حضرت معصومه برادر حضرت رضا هستند؟!! (البته نه ظاهرا؛ توضيح هايي دارد كه ارائه خواهم كرد). پس چرا کم و کمتر به زیارت ایشان می رویم؟

در ادامه قسمت قبلی "نگرشی نوین بر کتاب ارشاد العوام" این پست را تقدیم می کنم.

جلد سوم

ــ مقصود ما در اين كتاب فهم حقيقت مسائل است نه آن‏كه خصم را ملزم كنيم. (ص 71)

ــ اگر قدر اين كتاب را بدانى به حقيقت يقين برمى‏خورى يكى از رفقا مى‏گفت كه نقص اين كتاب تو آن است كه آن را «ارشاد العوام» نام گذارده‏اى و اگر علتش را مى‏دانست اين خيال را هم نمى‏كرد زيرا كه ما جميع كسانى را كه به حقيقت حكمت فايز نشده‏اند عوام مى‏دانيم اى بسا ملا كه عامى است چرا كه اگر عربى دانستن كسى را عالم مى‏كرد و از عوامى بيرون مى‏آورد بايستى قاطرچى‏هاى عرب همه علما باشند حاشا علم نورى است كه خدا در دل هركس كه دوست مى‏دارد مى‏اندازد. (ص 83)

ــ بيا و آن معرفت كه تو را به آن تكليف كرده‏اند پيدا كن و غالب مردم الى الان ندانسته‏اند براى چه خلقت شده‏اند و از كجا آمده‏اند و چرا آمده‏اند و به كجا مى‏روند و فهم عوام و خواص از اين مطلب ناقص است و به اين مقام نرسد مگر خواص خواص و چنين مطلبى كه به آن نرسد مگر خواص خواص نمى‏دانم چگونه در اين كتاب عاميانه بنويسم و آن را به دل عوام داخل كنم من استمداد مى‏خواهم از خداوند كه به من زبان آسانى مرحمت كند تا بگويم و تو هم استمداد بجو از خداوند كه گوش شنوايى به تو انعام فرمايد و الاّ:

من گنگ خواب ديده و عالم تمام كر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش (ص 93)

ــ اگر در اين عبارت‏هاى عاميانه من تدبر كنى امور عظيمه مشاهده خواهى كرد و مقامات بلند خواهى مشاهده نمود. (ص 98)

ــ بفهم چه مى‏گويم و چه مطالب عاليه را به الفاظ كم حكيمانه و مثل‏هاى نغز عالمانه بيان مى‏كنم شايد داخل شوى به آن‏جا كه ما داخل شديم و بيرون روى از آن‏جا كه ما بيرون رفتيم و اگر شعور خود را جمع نمايى از هر كلمه از اين كتاب كه در نظر سست و عاميانه مى‏نمايد مطالب حكيمانه بلند خواهى فهميد. (ص 101)

ــ پس اگر قدر كتاب ما را بدانى مى‏فهمى كه اين كتاب چقدر عزيز است و بايد او را محافظت و مواظبت كرد چرا كه حاصل كننده غايت ايجاد است در وجود مردم و وجودهاى بى‏حاصل را به حاصل مى‏آورد و ثمره ايجاد را در آن‏ها آشكار مى‏كند. (ص 104)

ــ حال اگر انصاف دهى قدر اين كتاب ما را خواهى دانست كه چه منت‏ها خدا بر خلق عجم نگذارده است بعد از اين كتاب بارى الحمدلله رب العالمين كه بر دست ما جارى شد اميد است كه بپذيرد و پسند حضرتش افتد ان شاء اللّه. (ص 128)

ــ اگر بفهمى مى‏دانى كه خدا چقدر منت به اين كتاب بر سر خلق دارد و له الحمد و المن و الشكر الحمد لله رب العالمين كه بر دست اين فقير بى‏بضاعت جارى مى‏فرمايد اين هم منتى عظيم بر سر اين اثيم است الحمد لله رب العالمين. (آخر ص 157)

ــ اگر به خصوصيات الفاظم رسيده باشى و اشارات كلامم را درك كرده باشى حرف‏هاى من اگرچه عاميانه به نظر مى‏آيد و شايد در نظر بعضى تكرار بى‏حاصل آيد ولى حكما مى‏فهمند كه در هر كلمه چه گذارده‏ام و اشاره به كدام آيه و كدام حديث و كدام مطلب است. (ص 160)

ــ اگر بفهمى اين حرف‏هاى عاميانه مرا كه از عين حكمت است مطلب‏هاى بزرگ بزرگ خواهى فهميد. (ص 162)

ــ حال ببين كه مردم چقدر به ما ظلم مى‏كنند بلكه چقدر به خود ظلم مى‏كنند كه از ما اعراض مى‏كنند و ببين كه قدر اين كتاب چيست و چقدر بايد كه اين كتاب را عزيز داشت و به خواندن آن مداومت كرد بارى الحمدللّه الذى منّ على عبده الضعيف بهذا الفضل العظيم الشريف و الحمدللّه الذى هدانا لهذا و ما كنا لنهتدى لولا ان هدانا اللّه. (ص 245)

ــ اگر به عبرت در اين كتاب نظر كنى مى‏فهمى كه ما هم حرارت مطالب را به تدريج ظاهر مى‏كنيم تا مردم انس گيرند و وحشت نكنند. (ص 278)

ــ نمى‏دانم از حكمت‏ها لذت مى‏برى يا نه و از اين زبان عاميانه عجب مى‏كنى يا نه كه يك كتاب سخن را در يك صفحه به زبان عاميانه مى‏نويسم. (ص 375)

ــ و مى‏گويم الحمدللّه رب العالمين كه اين بنده اثيم كريم بن ابراهيم را توفيق انعام فرمود تا اين‏كه اين مجلد را هم بر حسب دل‏خواه تمام كردم و به قدر فهم عوام اظهار فضايل آل محمد را عليهم السلام نمودم و عذرخواهم از صاحبان املا و انشا و فصحا و بلغا كه اگر به طول كلامى يا قصر مقالى برخورند يا عبارات عاميانه در اين كتاب بينند نكته نگيرند كه تعمد كردم به نهايت وضوح به جهت عوام و صلى اللّه على محمد و آله الطاهرين و لعنة اللّه على اعدائهم اجمعين. (ص 427)

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Abstract

A new insight into the book “Ershad-ol-Awam” (part ۱۳) . In this part we will point to some conceptual and attractive aspects of the book “Ershad-ol-Awam” written by M.K. Kermani.