رساله ای در معنی رکن رابع              

بسم الله الرحمن الرحيم

ثناى بيحد خداوندى را سزاست جلت
عظمته كه پادشاه جهانيان است و درود
نامعدود پيغمبرى را رواست علت مكانته
كه خليفة الله در بندگان است و ستايش
بى‏احصاء اولياء او را بجاست عزت
جلالتهم كه جانشينان اويند و تكريم
بى‏منتها اولياء ايشان را شايسته است قربت
مكانتهم كه حافظان دينند و نكوهش
لايحصى اعداى ايشان را بايسته است
عمهت قلوبهم كه مخربان آئينند.

و بعد چنين گويد بنده اثيم كريم بن ابراهيم
كه نور چشم موفق مسدد و فرزند مكرم
مؤيد محمدرحيم وفقه الله لمراضيه و جعل
اتيه خيراً من ماضيه از دارالخلافه طهران
مراسله‏اى نوشته بود كه جناب جلالت‏مآب
امجد افخم و اكرم اعظم مركز دايره جلالت
و قطب كره عظمت كيوان آسمان ابهت و
شمس فلك رفعت اعنى سپهسالار اعظم
اكرم افخم دامت ايام شوكته و ثبتت اركان

دولته سؤالى فرموده‏اند از مساله ركن رابع
كه در السنه و افواه در اين زمان‏ها جارى و
در هر كوچه و برزن اين اوقات سارى است
كه اين چيست و مراد از آن كيست و مذكور
نموده بود كه جواب بقدر مقدور عرض
شده است ولى طبع مستقيم ايشان بآن
قناعت ننموده و بايد تحقيق مطلب را شما
كنيد و چند ورقى در اين باب املا نمائيد
حقير هم اجابةً لمسئوله و بجهت زدودن
غبار شبهه از طبع صافى و ضمير منير ايشان
اين چند ورق را نوشتم اميدوار از تأييد

حضرت كردگار بتوسط حضرت بقيه‏الله
عجل الله فرجه چنان مى‏باشم كه طورى
نوشته شود كه بكلى غبار شبهه از خاطر
عاطر ايشان زدوده شود و حق از باطل
ظاهر گردد.

اولاً عرض مى‏شود كه آنچه نگاشته مى‏شود
نه بر همين خلق زمين املا مى‏شود بلكه
آنچه گفته مى‏شود و نوشته اولاً بر كرام
الكاتبين املا مى‏شود مايلفظ من قول الاّ و
لديه رقيب عتيد و ايشان در نامه عمل انسان
ثبت مى‏كنند و روز قيامت در نزد خداوند

عالم السر و الخفيات و نبى حاكم بر بريات
و ولى شاهد بر ظواهر و خفيات بيرون
ميآورند و همان سند و حجت است بر
انسان هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق پس
نشايد كه انسان سخنى بر خلاف عقيده
خود بگويد يا بنويسد و فردا در يوم تبلى
السرائر مفتضح شود.

و ثانياً انكه كتاب منحصر به اين نيست و
حقير كتب عديده نوشته‏ام اگر چيزى در
كتابى نوشته‏ام نمى‏توانم آنرا در كتابى ديگر
انكار كنم و در نزد علما و عقلاى روزگار در

همه اعصار رسوا شوم و در كلامم اختلاف
پيدا شود پس لابدم كه آنچه در كتابى
نوشته‏ام هرگز از آن تحاشى نكنم و درصدد
ستر چيزى كه مستور نمى‏شود بر نيايم پس
آنچه در اينجا مى‏نويسم همين است دين
من و ظاهر من و باطن من و بر اين زنده‏ام و
بر اين انشاء الله ميميرم و بر اين انشاء الله
محشور ميشوم و اميدوارم كه بر همين
مذهب فايز به بهشت جاويدان و رضاى
خداى رحمان شوم اگرچه بناى بعضى
ارباب غرض و عناد در اين زمانها بر اين

شده است كه ميگويند كه تو چنين مينويسى
و چنين ميگويى و بر اين قسم ميخورى
ولكن قلب غير از اين است و اين سخن بر
خلاف ضرورت اسلام بلكه خلاف
ضرورت همه مذهبهاست بلكه جميع عقلا
از اين معنى استنكاف دارند از اين قرار
احدى مسلمان نيست چراكه بهر يك
ميتوان گفت كه تو اظهار اسلام ميكنى ولى
قلب تو غير از اين است و خود اسلام اين
قائل از كجا معلوم ميشود الا باقرار او و خود
اين سخن دليل غرض و مرض است و الا

مسلم كه باين گونه بر مسلمى حكم نمى‏كند
بارى چون بنا بر اختصار است كه خاطر
عاطر ايشان را ملالى از خواندن نرسد
اطناب نميتوان كرد و بهمين مقدمه اكتفا
ميشود.

بدان ايدك الله و سددك كه بر اين ركن رابع
اساس عالم و بنياد عيش بنى‏آدم است و
فريضه در جميع شرايع از شرع آدم تا خاتم
بوده و امر تازه‏اى نيست كه اختراعى تازه
شده باشد و بدعتى در مذهب و ملت پيدا
شده باشد زيراكه اهل جميع ملل از ملت

آدم تا خاتم معترف و مذعنند كه خدائى
بيرون از حد ادراك خلايق دارند كه همه
مخلوق اويند و همه را او از عدم بوجود
آورده و واجب است شكر نعمتهاى او و
متابعت رضا و اجتناب از سخط او و صرف
كردن نعمت او در رضاى او و بديهى است
كه همه مردم نمى‏توانند كه بعلم خود عالم
برضا و غضب او باشند و بديهى است كه
همه هم پيغمبر نيستند كه بى‏واسطه از
خداوند اخذ كنند پس همه ملتها معترف
شدند به اينكه خداوند بايد برگزيند از ميان

مخلوقات خود كسى را و او را به اعلى
درجات قرب خود فايز گرداند و باو نفسى
و نورانيتى دهد كه بتواند از خداى غيب
الغيوب علم رضا و غضب او را تعليم گيرد
و بسوى خلق برساند و پيغام‏آور و پيغام‏بر
باشد و اگر چنين كسى نباشد مخلوقات
علم برضا و غضب او پيدا نكنند و چون
ندانند گاه باشد نعمت او را در غضب او
صرف كنند و كفران نعمت خالق و رازق
خود را نموده باشند و اين در نزد عقلا همه
قبيح است پس خداوند در هر امتى يكى را

برگزيد و او را بقرب خود فايز گردانيد و
خلعت نبوت بر او پوشانيد و او را خليفه و
قائم‏مقام خود گردانيد و پيشكار جميع
عوالم خود ساخت و او را معصوم و مطهر
از هر خطائى و لغزشى و سهوى و نسيانى
قرار داد تا بندگان يقين كنند بصحت قول او
و حجت بر خلق تمام باشد پس گفتار او
گفتار خدا شد و كردار او كردار خدا و ديدار
او ديدار خدا و چون بايستى كه بشر باشد تا
ساير بشر او را ببينند و از او بفهمند و كلام
او را باور كنند بر او جارى شد آنچه بر ساير

بشر جارى شد از اعراض دنيا و گرسنگى و
سيرى و تشنگى و سيرابى و مرض و
صحت و تولد و موت پس در حكمت لازم
شد كه آن پيغمبران بميرند مانند ساير بشر و
چون بميرند اگر كسى را در ميان امت خود
نگذارند كه حفظ دين و شرح مشكلات
آنرا بكند و حكم باشد درميان امت او بكلى
آن دين از ميان ميرود و امر مشتبه ميشود و
رضا و غضب خدا باز پنهان ميماند پس هر
نبيى را خليفه‏ايست و ولى‏عهدى است كه
دين و امت خود را باو مى‏سپرد و او بعد از

او جانشين اوست و حفظ دين او را ميكند
و حاكم در ميان امت اوست پس گفتار او
گفتار نبى است و كردار او كردار نبى و
ديدار او ديدار نبى و بايد معصوم و مطهر
باشد مانند نبى و چون اين نبى و اين وصى
هردو بشرند و بشر در روى زمين در شهر
معينى است و در محله معينى و در كوچه و
خانه معينى و نميشود كه جميع روى زمين
را خود بنفسه براى هر حكمى بگردد و هر
روز و هر ساعت كه حكمى وارد مى‏آيد
خود بنفسه بهر موضعى از زمين كه مسكون

يكنفر انسان است برود و بآن يك نفر انسان
آن حكم را برساند و خلاف نظم بشر است
پس لامحاله در ميان آن حجتها و ساير
رعايا كه در اطراف بلاد هستند بايد راويان
اخبار و ناقلان آثارى باشند كه امين و ثقه و
حافظ آن آثار و ضابط آن اخبار باشند و
باطراف دنيا بروند و آن فرمايشات را
باطراف عالم به زن و مرد و بزرگ و كوچك
و عالم و جاهل برسانند چنانكه در قرآن
ميفرمايد
و جعلنا بينهم و بين القرى التى
باركنا فيها قرى ظاهرة و قدرنا فيها السير

سيروا فيها ليالى و اياماً امنين
و معنى آيه
چنانكه ائمه  عليهم‏السلامفرموده‏اند آنست كه خدا
ميفرمايد كه ما قرار داديم ميان ائمه هدى و
ميان ساير رعايا راويان اخبار و فقهاى
عاليمقدارى چند را و حكم كرديم كه رعايا
از آن واسطگان بگيرند، بگيريد از آن
واسطگان شب و روز و ايمن باشيد و باز در
قرآن ميفرمايد
و ماكان المؤمنون لينفروا
كافة فلولا نفر من كل فرقة منهم طائفة
ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا
رجعوا اليهم لعلهم يحذرون
حاصل معنى

آنست كه همه مؤمنان نميتوانند كه از شهرها
و منزلها و ايلهاى خود بيرون روند و بآن
شهرى كه حجت خداست برسند پس چرا
از هر گروهى بعضى نمى‏روند بآن شهر تا
بخدمت حجت خدا برسند و طلب دانش
در دين خدا بكنند و چون بر گردند بسوى
قوم خود بترسانند و آگاه كنند ايشان را
شايد آن بازماندگان هم از عصيان حذر كنند
و كفران نعمت منعم ننمايند پس معلوم شد
كه بعد از حجتهاى خدا واسطگانى بايد
باشند كه دين خدا را در اطراف زمين و

اشخاص عباد پهن كنند تا حجت خدا بر
همه كس تمام شود و بهمان وجود امام در
شهر مدينه مثلاً بر مردم اتمام حجت
نميشود مگر بتوسط واسطگان چنانكه
عريضه نوشتند به حضرت بقيه‏الله عجل
الله فرجه كه چون بشما دسترس نداريم در
حوادثى كه واقع ميشود چه كنيم فرمودند
اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الى
رواة حديثنا فانهم حجتى عليكم و انا
حجة الله
يعنى در حوادث رجوع براويان
حديث ما كنيد كه ايشان حجت منند بر شما

و من حجت خدايم پس راويان اخبار و
دانشمندان آثار حجتهاى حجت خدايند بر
خلق و با وجود ايشان حكمت كامل و
حجت تمام و عذر خلق برطرف ميشود و
چنانكه در برابر خداى عظيم كسانى بودند
كه ادعاى خدائى كردند و ضررى بخدائى
خدا نداشت و در برار نبى برحق كسانى
بودند كه ادعاى نبوت بباطل ميكردند و
ضررى نداشت به نبوت نبى برحق و نور
حق پنهان نميماند و در مقابل ولى برحق
جمعى ادعاى خلافت كردند و ضررى

بحال اولياء برحق نداشت و نور خدا پنهان
نماند و نميماند همچنين در مقابل راويان و
دانشمندان ثقه امين و حافظ دين مبين
راويانى كذّاب بر خدا و رسول هستند كه
افترا بر خدا ميبندند و دروغ بر پيغمبر پاك
ميسازند و از زبان حجتهاى خدا حكمى
چند ميگويند و اينها حجت‏هاى ولى
نيستند بلكه حجتهاى ولى خدا كسانى
هستند كه ثقه و امين باشند و زاهد در دنيا و
راغب در آخرت و متقى و پرهيزگار و
مخالف هوى و متابع مولاى خود باشند و

شب و روز همت ايشان نشر دين مولاى
خودشان باشد نه جمع كردن مال دنيا و
تحصيل كردن رياست و دين خدا را دكان
خود قرار نداده باشند كه بفروختن دين دنيا
تحصيل كنند اگر چنان راويان پيدا كردى
آنهايند حجتهاى امام زمان بر خلق و بايد
دين خدا را از آنها آموخت و پيروى ايشان
كرد پس چهار امر در اينجا پيدا شد كه همه
را بايد شناخت و اعتقاد كرد.

اول خداوند عالم كه خالق ماست از عدم و
رازق و مالك ماست.


 

دويم حجت او و خليفه او در ميان خلق كه
ميتواند از او بگيرد و بما برساند و پيغام‏آور
اوست بسوى خلق.

سيوم ولى عهد آن پيغمبر كه او را جانشين
خود و قائم‏مقام خود ميكند در رحلت خود
و بعد از خود و همچنين جانشينان در هر
عصرى كه اينها همه بايد معصوم و مطهر
باشند و اينها حجتهاى آن پيغمبرند بر عباد.

چهارم راويان اخبار و حاملان آثار و
دانشمندان عالى‏تبار و رسانندگان باطراف
عالم و اينها حجت‏هاى ولى عهد هستند بر

ساير ضعفا كه دسترس ندارند كه بخدمت
ولى برسند و مدار تدين و دين بر معرفت
اين چهار است خواه ملت آدم باشد يا نوح
يا ابراهيم و موسى و عيسى و خاتم صلوات
الله عليهم يا غير ايشان در هر مذهبى و
دينى اين چهار امر را بايد شناخت و الا
انسان بآن مذهب متدين نيست و اگر از
علماى هر ملتى از يهودى و نصرانى و
مجوسى استفتا كنيد مى‏گويد كه معرفت اين
چهار واجب است و اين چهار چهار ركن
دينند كه اگر يكى نباشد بنياد دين منهدم

ميشود. حال نميدانم لفظ ركن سبب
وحشت است يا چهار بودن سبب اضطراب
شده است بلكه اساس عيش بنى‏آدم بر اين
است زيراكه شكى نيست كه پادشاه ظل
خداست و آيت سلطنت خداست و وصول
رعيت به او ممكن نيست و همه را آن
تقرب نيست كه بتوانند طاقت حضور او را
بياورند و بر رضا و غضب او اطلاع پيدا
كنند پس پادشاه در قصر جلال و عظمت
خود از ديده رعاياى ضعيف مخفى است و
كسى را حد آن نيست كه بحضور باهر النور

او برسد پس از اين جهت پادشاه بر
ميگزيند از ميان رعاياى خود كسى را كه
پيشكار و قائم‏مقام و جانشين او باشد در
ميان رعايا و معصوم از خلاف رضاى
پادشاه باشد كه يك سر مو خلاف رأى
سلطان نگويد و براهى جز بسوى او نپويد
پس گفتار او گفتار پادشاه شود و رفتار او
رفتار پادشاه و ديدار او ديدار پادشاه بلكه او
پادشاه ظاهر باشد و سلطان پادشاه باطن
پس حكم او حكم سلطان و رد بر او رد بر
سلطان و رضاى او رضاى سلطان و حرمت

او حرمت سلطان و مطيع او مطيع سلطان و
ياغى بر او ياغى بر سلطان و دوست او
دوست سلطان و دشمن او دشمن سلطان
است پس او پيغام‏آور است از جانب
سلطان برعيت و پيغامبر است از جانب
رعيت بسلطان و او را طاقت قرب سلطان
است و بس، بعد آن پيشكار را بدلها و
حكام بايد باشد در هر بلدى از بلاد
مملكت كه فرمانهاى پيشكار سلطان را
بمردم برسانند بعد ميان اين حكام و ساير
رعايا نوكرانى هستند كه نوكر ديوانند و

رسانندگان احكام پيشكار به ساير رعاياى
ضعيف پس رعاياى ضعيف واجب است
كه تمكين حمله دولت را بنمايند كه اول
آنها پادشاه افخم است و دويم پيشكار
اعظم و سيوم خلفاى آن مكرم و چهارم
نوكران ديوان كه حامل حكم پادشاه ميشوند
باطراف و در حقيقت رد بر يك نوكر ديوان
رد بر پادشاه است و حب او حب پادشاه و
بغض او بغض پادشاه و اهانت باو اهانت
بپادشاه و طاعت او طاعت پادشاه و عصيان
او عصيان پادشاه پس اين چهار صاحبان

حكمند و اطاعت و معرفت صاحب حكم
واجب، اول پادشاه كه ملك ملك او و حكم
حكم اوست دويم پيشكار اجل افخم كه
حكم او حكم پادشاه است سيوم خلفاى او
و حكام اطراف كه حكمشان حكم پيشكار
است و چهارم نوكران ديوان كه حكمشان
حكم حكام است و از اين چهار كه گذشتى
مقام رعاياى ضعيف است كه بايد همه
مطيع و منقاد باشند براى آن چهار و نه
نوكران مساوى با حكامند و نه حكام
مساوى با پيشكارند و نه پيشكار مساوى با

پادشاه پس معلوم شد كه بناى عيش بنى‏آدم
در دين و دنيا بر اين چهار ركن است و تا
رعيت اين چهار را نشناسند رعيتى
نميتوانند بكنند و تا بندگان خدا آن چهار
ركن را نشناسند بندگى خدا نميتوانند بكنند
خواه بر ملت آدم باشند يا نوح يا ابراهيم يا
موسى يا عيسى يا خاتم صلى الله عليه و اله
و عليهم پس چگونه اين حرف بدعت
است و چگونه تازه در دين خدا چيزى
داخل كرده‏ايم اين همان حرفى است كه از
وقتيكه اسلام پيدا شده بلكه از وقتيكه

حضرت آدم 7 به زمين آمده اين حرف را
آورده است و اين همان حرفى است كه
علما از قديم الايام ميگفتند كه بعد از پيغمبر
و ائمه هدى سلام الله عليهم اجمعين مردم
بر دو قسمند يا مجتهدند يا مقلد و بر هر
كس كه مجتهد نيست فريضه است اطاعت
مجتهد و تقليد او در احكام الهى پس بر
عوام ناس واجب است كه چهار ركن را
بشناسند اول خدا دويم پيغمبر سيوم امام
چهارم مجتهدى را كه تقليد كنند و آن
مجتهد احكام آل‏محمد : را براى عوام بيان

نمايد و آن مجتهد حجت ائمه است بر مردم
پس معلوم شد كه اين قول الحمدلله قول
جميع اهل ملتهاست و قول جميع عقلاست
و مجمع‏عليه كل علماست و آنانى كه رد
ميكنند سخن را يا ندانسته‏اند و يا دانسته‏اند
و عناد ميكنند و شايد كه بر اين معنى لباسها
بپوشانند از راه عناد كه ركن رابع مقامى مثل
امامت است و گاه باشد كه بگويند كه فلانى
خود را ركن رابع و ركن رابع را هم منحصر
در فرد و مفترض الطاعة ميداند و گاه باشد
كه بگويند كه فلانى مدعى سلطنت است و

اين حكايت ركن رابع اسباب ادعاى
سلطنت است و خود را امام سيزدهمى قرار
داده و از اين قبيل مزخرفات بگويند و
شيخيه را جفت بابيه ملاحده قرار دهند و
اظهار كنند كه اينها هم طالب فساد در ملكند
و خيال خروج در مملكت دارند و سالهاى
دراز است و چهل پنجاه سال است كه
اعادى اينگونه تهمتها را زده‏اند و در نزد
هركس گفته‏اند. اگر قومى خيال فاسد داشته
باشند در مدت پنجاه سال آيا ابداً اثرى از آن
بروز نميكند؟ و آيا ميشود كه كسى كه خدا

را شناخت و طوق شريعت را در گردن
خود گذاشت پيرامون فساد بگردد؟ و الله
العلى الغالب و بحق حضرت بقيه‏الله عجل
الله فرجه كه مجموع اينها افتراست و
محض عداوت و كار دشمن همين است و
پيش هركسى دشمن خود را بطور مناسب
آنكس متهم مينمايد و الا بحق خداى منتقم
قهار كه هيچيك از اين تهمتها واقعيتى
ندارد و بجز افترا نيست لكن چه ميتوان كرد
پيغمبران خدا و ائمه هدى سلام الله عليهم
از شر زبان دشمنان ايمن نبودند وانگهى كه

اين فتنه و خيال خروج براى عالم برزخ
است يا روز قيامت؟ عمرم بشصت قريب
شده و ريش سفيد گشته و دندانها ريخته و
قوى و مشاعر بتحليل رفته و تن عليل و
رنجور مانده و در گوشه دهى خراب منزل
گزيده و مرتكب هيچگونه امرى نيستم و
هيچ رياستى و ولايتى و حكومت شرعى و
توليت وقفى ندارم و بامر فقيرى و درس و
بحث خود و دعاى دولت قاهره شبى بروز
و روزى بشب ميآورم آخر اين خيال تا كى
بروز ميكند و انشاء الله تعالى اين دار فانى

را بسلامتى دين و دنيا وداع كرده باعادى
ميگذارم و كذب ادعاى ايشان آنوقت ظاهر
ميشود.

بارى آنكه عرض شد يك معنى ركن رابع
است و گاه باشد كه ملاحظه اين كنيم كه
رعايا هم جنود سلطانند لكن جنود عامه كه
در نزد حاجت همه بايد بخدمت و نصرت
سلطان مبادرت كنند چنانكه نوكرهاى
خاصه ديوانى جنود خاصه‏اند پس باين
لحاظ همه ماسواى حكام نوكر پادشاه
ميباشند و از اين جهت كسى از خارج

مملكت اگر برعيت پادشاه هم بخواهد
بيحرمتى كند بيحرمتى بپادشاه شده و
عداوت با رعيت پادشاه عداوت با پادشاه
است و دوستى با رعيت پادشاه دوستى با
پادشاه و حرمت آنها حرمت پادشاه و
اهانت آنها اهانت پادشاه پس همه نوكر
پادشاهند پس بر اين قياس گاهى جميع
مؤمنان را از علما و جهال باسم شيعيان ذكر
ميكنيم و اولياء ائمه : ميگوئيم و ميگوئيم كه
دين خداوند چهار ركن دارد اول معرفت
خدا جل و علا دويم معرفت رسالت پناهى

9 سيوم معرفت ائمه هدى سلام الله عليهم
چهارم ولايت اولياء الله و برائت از اعداء
الله نظر بآنكه هركه جز امام است رعيت
است و از اولياء امام است خواه راوى باشد
و خواه نباشد و باين معنى هم جميع ملتها
اجماع دارند زيراكه با ايمان نميسازد كه
كسى بگويد كه من ايمان بخدا دارم ولى
هركس با خدا دوست باشد من او را دشمن
ميدارم و هركس با خدا دشمن است من او
را دوست ميدارم يا بگويد من بمحمد و
على ايمان آورده‏ام ولى هركس محمد و

على را دوست دارد او دشمن دارد و
هركس محمد و على را دشمن دارد او
دوست دارد مگر با دنيا درست ميآيد كه
كسى به سلطانى بگويد من اخلاص كيش
شما هستم ولى هركس اطاعت شما را بكند
و رعيتى شما را نمايد من او را دشمن
ميدارم و اگر بتوانم او را ميكشم و من
دشمن شما را دوست ميدارم و هركس
ياغى با شما باشد من جان و مال در راه او
ميدهم پس معلوم شد كه دوست تو كسى
است كه با دوست تو دوست باشد و با

دشمن تو دشمن و دشمن تو آنكس است
كه با دوست تو دشمن باشد و با دوست تو
دوست پس بالبداهه دوست على 7 كسى
است كه دوستان على را دوست دارد و
دشمنان على را دشمن چنانكه حضرت
پيغمبر 9 فرمودند دوست دار دوست على
را اگرچه كشنده پدر و پسر تو باشد و
دشمن دار دشمنان على را اگرچه پدر و
پسر تو باشند پس از اين جهت گفتيم ايمان
چهار ركن دارد و ركن چهارم آن دوستى
دوستان خداست و دشمنى دشمنان خدا و

تخصيص باين چهار بهمان جهت است كه
گذشت كه دين اهلى دارد و عملى، اهلش
اين چهارند كه خدا كه صاحب دين است و
رسول كه مبلغ دين است و امام كه شارح
دين است و شيعيان كه عامل دينند پس اين
چهار باين اعتبار اهل دينند و از اين كه
گذشتى عقايد و اعمال دينى است و
معرفت همه لازم است و بقول ملاها اثبات
شى‏ء نفى ماعدا نميكند و بر اين معنى از
امت آدم گرفته تا خاتم همه اقرار دارند در
دنيا، هيچ گبرى نيست كه بگويد معرفت

خدا و ايمان به زردشت واجب ولى
دوستان زردشت را بايد دشمن و دشمنان
زردشت را بايد دوست داشت و هيچ
يهودى نميگويد كه بايد ايمان بموسى و
يوشع آورد ولى دوستان موسى را بايد
دشمن داشت و دشمن او را بايد دوست
داشت و همچنين هيچ نصرانى نميگويد كه
بايد ايمان بعيسى و شمعون آورد ولى
دوستان او را بايد دشمن داشت و دشمنان
او را دوست پس وقتيكه يهود و نصارى
باين معنى راضى نشوند چگونه اعادى ما

كه مدعى اسلامند باين معنى راضى ميشوند
كه ركن رابع را از دين خدا بيرون كنند و
مراد از ركن رابع دوستى دوستان خداست
و دشمنى دشمنان خدا و مراد ما از ركن
رابع اين دو معنى است و كتب ما از فارسى
و عربى پر است از اين معنى و در سر منبرها
اين حرف را زده‏ايم و اما اختصاص اين امر
بمذهب شيخيه بجهت آنست كه ايشان
زياده در اين مسأله گفتگو كرده و نوشته‏اند
و احاديث ذكر كرده‏اند و اول كسى كه اين
سخن را پخته كرده و با دليل و برهان ذكر

فرموده شيخ مرحوم است پس سيد مرحوم
اعلى الله مقامهما نه آنكه اين مطلب نبوده و
ايشان اختراع كرده‏اند مثل اينكه ميگويند
فلانكس حكمت ملاصدرا ميداند و نسبت
حكمتى را بملاصدرا ميدهند و حال آنكه
حكمت هميشه بوده ولى معنى اين نسبت
اينست كه ايشان منقح كردند و بطور
خاصى بيان كردند و منتشر كردند مثلاً
ميگويند اصول ملاشريف و علم اصول
هميشه بوده ولى ملاشريف او را در كربلا
منقح كرد و منتشر كرد حال اين مسألة را هم

نسبت بشيخ ميدهند كه آن بزرگوار آنرا
منقح كرد و مبرهن فرمود و اطراف آنرا
جمع كرده و در عالم منتشر فرمود نه آنكه
اين مسأله را اختراع كرده و در اسلام نبوده
اسلامى بغير از همين نيست و همه اسلام
همين است كه ما ذكر كرديم و اگر بآن
معنيهاى مزخرف خود اعادى معنى ميكنند
كه ركن رابع يعنى كسى مانند امام و مفترض
الطاعة و منحصر در فرد كه ما از اين مذهب
بيزاريم و خدا لعنت كند صاحب اين
مذهب را و عداوت اين مذهب را ما واجب

ميدانيم.

بارى اينست بطور اختصار معنى ركن
رابعى كه ما ميگوئيم هركس غير از اين از
ماها ذكر كند افتراست و هركس در اين
معنيها حرفى دارد سخن خود را ذكر كند و
بنويسد تا جواب او را بنويسيم.

تم بقلم مصنفه العبد الاثيم كريم بن ابراهيم
فى سابع شهر شوال سنة اثنتين و ثمانين بعد
المأتين من الالف الثانى حامداً مصلياً
مستغفراً

تـمـــت