امروز - چهارشنبه- سالروز پایان نگارش جلد چهارم ارشاد العوام

مبارک باد

نمونه‏اى از گستردگى مطالب ارشاد العوام؛ اشاره به رشته های علمی

تمام پديده‏هاى هستى، نشانه‏ى صفات كماليه‏ى حق تعالى است و هر كدام به جهتى از عظمت الهى دلالت دارند. با انديشه در آفرينش هر كدام، وجود آفريننده اثبات مى‏شود. در زمان حاضر، علم روز به بررسى اين پديدها و شاهكارهاى خلقت پرداخته و به كشف رازهاى وجودى آنها مى‏انديشد. و چنان نظم، انتظام، تعادل، تكامل و حركت پديدهها از درون جهان سرچشمه مى‏گيرد كه «دانشمندان مادى، فريب دريافت‏هاى علمى خود را خورده و به آنها مغرور گرديده‏اند» [1] و در مقابل آنها، معتقدين به خدا در مقام سرزنش و نكوهش مادّى‏گرايى برآمده‏اند.

يكى از ويژگى‏هاى كتاب مبارك ارشاد العوام، بررسى اين پديده‏ها برابر با موازين شرعى است.

بخش قابل توجه‏اى از نتايج نظرى و تجربى دانشمندان امروزى، ارائه نظريه‏ها در قالب «فرضيه» است و هرگز در نزد آنها اين فرضيه‏ها كاملا به اثبات نرسيده است. هر روز و هر ساعت در انتظار يقينى شدن يكى از فرضيه‏هاى خود هستند. اما آنچه اولياى خدا بيان مى‏فرمايند، گذشته از آن كه يقينى است، سبب افزايش درك، فهم و بصيرت صحيح مى‏باشد.

چون كتاب ارشاد العوام از فرمايش‏هاى معصومين عليهم‏السلام كسب فيض مى‏كند، در نتيجه اين مهمّ در آن رعايت شده و نظريه‏هاى علمى مطرح شده در اين كتاب كاملاً مصون از لغزش‏هاى بشر ناقص است. اين جهت را نيز بايد در ميان تمام ويژگى‏هاى اين كتاب مستطاب در نظر داشت. البته هميشه اشكال، ايراد، ابهام و تهمت‏ها بوده و هست و خواهد بود. و از جمله‏ى اشكال‏ها، كيفيت مطرح شدن نظريه‏هاى علمى در اين كتاب است. آنچه امروزه با آن روبرو هستيم، موج چالش‏هاى آماتورى و غير حرفه‏اى برخى منتقدين است كه به جان اين كتاب و امثال آن افتاده. قبل از پرداختن به انواع نظريه‏هاى علمى در اين كتاب، توجه به چند نكته ضرورى است.

چنان كه ذكر شد، نظريه‏هاى علمى اشخاصى را مغرور كرده به گونه‏اى كه – به تعبيرى - آن نظريه‏ها را وحى منزَل مى‏دانند و هرگز آمادگى براى شنيدن خلاف آن را ندارند. اين گروه از اشخاص افرادى متعصب، خشك و در حقيقت دور از هرگونه منطق انسانى و ايمانى هستند. در مقابل اين اشخاص، گروهى هستند كه نظريه‏ها و فرضيه‏ها را در حدّ «فرضيه بودنِ» آن حفظ كرده‏اند و آمادگى هرگونه تغييرى را دارند.

نيازى به ذكر نيست كه برخى از نظريه‏هاى علمى مشايخ عظام - اعلى اللّه مقامهم – با نظريه‏هايى كه امروزه در ميان دانشمندان علوم طبيعى مطرح است اختلاف و گاهى مغايرت دارد. اين اختلاف و تغاير، از ديدگاه مشايخ عظام سرچشمه مى‏گيرد. آنچه را كه مشايخ عظام در علوم طبيعى مطرح مى‏فرمايند، منطبق با مبانى دينى و جداى از آن نيست. يك دانشمند علوم طبيعى نوعى، صرفا بر اساس يافته‏هاى خود نمى‏تواند بر نظريه‏هاى مشايخ ايراد بگيرد زيرا در علوم طبيعى برخى از نظريه‏ها در حد فرضيه است و هرگز نمى‏توان بر آن بتّ و حتم كرد. نكته‏ى قابل توجه در نظريه‏هاى مشايخ عظام، آميختن نظريه‏هاى علوم طبيعى با مبانى حكمت است. كمتر يافت مى‏شود كه مشايخ عظام در هنگام توضيح و تفسير پديده‏هاى هستى از حقيقت و سرّ آنها يادى نكنند. و همين نكته سبب شده است كه نظريه‏هاى ايشان ويژه‏ى ايشان باشد. و منتقدين اين ويژگى را «نقص» انگاشته و آن را تمسخر مى‏كنند. به اين نمونه توجه فرماييد:

«معنى اعتدال آن است كه هيچ جهت بر او غالب نباشد از صفت‏هاى ضد هم مثلاً گرمى ضد سردى است بايد نه گرم باشد و نه سرد و ترى ضد خشكى است پس بايد نه تر باشد و نه خشك پس چون‏كه مزاج مردم يا گرم است يا سرد يا تر است يا خشك و همه كج مى‏باشند و به يك طرف افتاده‏اند و از آن جهت مناسبت با كسى كه خالق سردى و گرمى و ترى و خشكى است و از شباهت به آن‏ها پاك است ندارند آن‏ها نمى‏توانند كه از خالق آن‏ها فيض‏ياب شوند مگر كسى كه نهايت اعتدال دارد كه آن هم مزاجش نه سرد است و نه گرم و نه تر است و نه خشك كه چنين كسى شبيه‏ترين خلق است به مبدأ (مبدء ن‏خ) فياض و قابل‏ترين خلق است از براى فيض‏يابى از خدا و چنين كسى برگزيده خدا مى‏شود نه آن‏ها كه به يك طرف افتاده‏اند و حكم گرمى يا سردى يا ترى يا خشكى بر او غالب نباشد و هيچ طبعى او را تسخير نكرده باشد و مطيع هيچ طبعى نشده باد تا او مسخر طبع نباشد و مسخر خدا شود». [2]

در اين عبارات آميختن حكمت و اومانيسم [3] (از ديدگاه فيزيولوژى و روانى) كاملاً محسوس است. اما اين انسان شناسى، انسان شناسى راستين و خدايى است، چراكه در علم روز فقط گرما و سرماى جسمانى ثابت شده است و گرما و سرماى روح و روان، در حد فرضيه است و اين عبارت‏ها از نظر علم روز كمى عجيب به نظر مى‏آيد، اما حقيقت اين است كه اين عبارت‏ها و امثال آنها، بيان‏گر حقيقت و باطن امور است و همان مسئله‏ى آميختن حكمت با نظريه‏هاى علمى، آن را در نزد اذهان امروزى عجيب مى‏نماياند.

در اين ميان، بعضى از نظريه‏هاى مشايخ عظام با نظريه‏هاى امروز «مغايرت» دارد. و البته اين تغاير گذشته از آن كه از ديدگاه ويژه‏ى ايشان نسبت به مسائل است، ممكن است جهت‏هاى ديگرى هم داشته باشد. از جمله جوّ علمى حاكم در آن زمان و فرضيه‏هاى ثابت شده و يا قوى شده در نزد اذهان انديشمندان و دانشمندان اسلامى. و يا اِعمال نظر طبق يك نظريه‏ى اسلامى؛ اگرچه با ديگر نظريه‏ها مغايرت داشته باشد. و ديگر لوازمى كه سبب شده است كه فرمايشى ويژه داشته باشند.

با توجه به اين نكته‏ها، شخص منصف است كه پا بر فطرت ايمانى خود نگذارده و با چشم باز به مسائل مى‏نگرد. اينك بخشى از اين‏گونه موارد ذكر شده در كتاب «ارشاد العوام» را يادآور مى‏شويم.

اشاره به: آپولوژى (عبرت آموزى و پند گيرى) [4]

ــ اگر درست به نظر عبرت بنگرى متشخصين و صاحبان مال اين دنيا تعبشان بيش از همه‏كس مى‏باشد و نه شب خواب به راحت دارند و نه روز آرام از ترس دشمن و حرص بر تحصيل دنيا و عزت آب خوش از گلوى ايشان فرو نمى‏رود بلكه تعب ايشان بيش از ساير خلق است پس خدا از آن بزرگ‏تر است كه اين‏گونه نعمت ثمره خلق او باشد. [5]

اشاره به: امبريولوژى [6] (جنين شناسى)

ــ هريك از آن‏ها در ظلمات شكم و ظلمات رحم چه‏گونه درست خلقت مى‏شوند و يا در تخم آن‏ها صورت مى‏گيرند به چه رنگ‏ها و شكل‏ها و اعضاها كه عقل جميع عاقلان و فهم جميع عالمان در آن حيران است كه اگر بخواهيم شرح حال هريك را بكنيم كتاب‏ها نوشته مى‏شود و آخر به انجام نخواهد رسيد چنانكه يافتى و هم‏چنين نمى‏بينى انسان را كه از همه عجيب‏تر و غريب‏تر است و چه‏گونه در آن سه ظلمات كه ظلمات شكم و ظلمات رحم و ظلمات مشيمه كه به اصطلاح اين زمان جفت مى‏گويند باشد خلقت مى‏شود با اعضاى درست و رگ‏ها و پى‏ها و استخوان‏ها و پرده‏ها و مغزها و دل و جگر و معده و شش و روده‏ها و چشم و گوش و زبان و بينى و قوه‏ها و هوش‏ها هريك در جاى خود به طورى كه ضرور است و لازم است گذارده و چه‏گونه حركت مى‏كند و ادراك مى‏نمايد و قوه‏ها دارد و شهوت‏ها و هواها و هوس‏ها و خيال‏ها و طبيعت‏ها دارد و چه صنعت‏ها از او برمى‏آيد كه اگر كسى تا قيامت بيان كند صدهزار يك آن را بيان نمى‏توان نمود چرا كه هر بيانى يكى از عجيب‏هاى خلقت‏هاى او است. [7]

ــ و از اين است كه طبيبان مى‏گويند اول عضوى كه به حركت درمى‏آيد در شكم مادر و زنده مى‏شود دل است و آخر عضوى كه از حركت مى‏افتد در وقت مردن دل است. [8]

ــ هركس آن‏جا است كه روز اول خاك آن را از آن‏جا برداشته باشند زيرا كه نطفه مرد خشك است و نطفه زن سرد و تر و اين دو با هم ضدند و الفت نگيرند پس خدا امر مى‏كند ملكى را كه قبضه خاكى مى‏گيرد و با اين دو مخلوط مى‏كند پس خاك سرد و خشك است از راه خشكى مناسب نطفه مرد است از راه سردى مناسب نطفه زن پس آن دو را به هم متصل مى‏كند و واسطه مى‏شود و از هر جا كه آن خاك را برداشته‏اند انسان دايم ميل بدان‏جا كند و عاقبت در آن‏جا دفن شود پس مقام نطفه پدر مقام بدن را دارد و مقام عقل دارد براى بدن و مقام نطفه مادر مقام صورت و نفس را مقام آن خاك مقام طبع و جسد را دارد كه مناسب هر دو است و هر دو را يك‏جا جمع مى‏كند و به هم در خودش الفت مى‏دهد پس آن خاك خودش قبر عقل و نفس باشد و هر دو در آن مدفون شده‏اند و خود آن خاك از جهت صورت و اعمال و افعال قبر جهت ماده و حقيقت آن است ... [9]

اشاره به: برگسونيسم (درون بينى يا درك مستقيم؛ الهام) [10]

ــ (پس از توضيحى مفصل درباره‏ى «الهام»:) الهام خاطر مؤمنين جزئى است از هفتاد جزء پيغمبرى چه در بيدارى باشد چه در خواب كه نظير نبوت است و آيت رسالت است و لكن به ايشان وحى جديد محال است كه برسد آن‏چه بر ايشان وحى مى‏شود تفصيل احوال مجمل‏هاى همين شرع مقدس است و جاهلانه مگو كه فلانى مى‏گويد به مؤمنين وحى مى‏رسد و فلانى مؤمن را پيغمبر مى‏داند حاشا معنى اين وحى غير معنى وحى نبوت و رسالت است معنى اين وحى همين به خاطر رسيدن است و فهميدن مطلب‏ها است از اين جهت فرموده‏اند كه هركس بيت شعرى درباره ما بگويد مؤيد شده است به روح القدس و هم‏چنين درباره كسى كه حرفى خوب زده بود فرمودند مؤيد شدى به روح القدس پس روح القدس از زبان اهل حق سخن مى‏گويد و روح القدس عظيم‏تر از جبرئيل و ميكائيل است پس كسى كه دايم حرف‏هاى حق مى‏زند و كارهاى حق مى‏كند مؤيد است به روح القدس و روح القدس به او ياد داده و تعليم
نموده است. [11]

اشاره به: پسى كوفيسيكس (رابطه تن با روان) [12]

ــ مى‏بينم ايشان را مانند آن جنى كه چون معزم از دور مى‏آيد آن جن در اندرون مصروع مضطرب شده او را به تلاطم مى‏آورد و سر و دست و پاى آن بيچاره را به زمين‏ها مى‏زند و او را به بلندى برده مى‏اندازد و اين‏ها همه از اضطراب آن جن است كه از معزم ترسان است و مى‏خواهد يا مصروع را بكشد قبل از رسيدن معزم يا شفاى غيظ خود را از مصروع بكند و اين مصروع بى‏حس بيچاره به زمين‏ها مى‏خورد و سر و دست و پاى او مى‏شكند و نمى‏داند كه چرا حركت مى‏كند و مردم هم حركت او را مى‏بينند و جن را نمى‏بينند حال چنين مشاهده مى‏كنم كه شيطان در بعضى هياكل آقا يا آقازاده درآمده و آقا به آن شيطان مغوى طالب رياست بى‏دين رشوه‏خوار فتوى به ناحق‏ده مصروع شده و معزمين اوليا و علما كه از دور ظاهر مى‏شوند و مردم را مى‏خواهند عارف به دين و دنيا و آخرت كنند و از شياطين حذر دهند آن شيطانِ هيكل آقا به تلاطم مى‏آيد و آقاى بيچاره را به هر سنگ و كلوخ مى‏زند و سر و دست آقا را مى‏شكند و به اين طرف دوان و به آن طرف دوان مى‏شود و حاكم را مى‏بيند و استشهاد تمام مى‏كند و افترا مى‏بندد و بر منبر مى‏رود و فرياد مى‏زند و بسا آن‏كه جمعيتى جمع مى‏كند و خود را و قومى را به
تعب مى‏اندازد و خود را شب و روز به فكر مى‏اندازد و آن معزم با وقار هرچه تمام‏تر و سكون قلب و تن مى‏آيد در مجلس خود قرار مى‏گيرد و هيكل كه بر زمين‏ها مى‏خورد و سر و رويش زخم مى‏شود از تلاطم حال آن شيطان اندرونى و هيچ نمى‏داند كه اين تلاطم از كجا است مردم مى‏گويند كه از شدت تقواى هيكل است اين شدت تقوى در فتواى به ناحق و رياست بى‏جا كجا بود و اين تقوى در اخذ رشوه و اموال حرام و
مجاورت حكام و اعمال بى‏انجام كجا بود چرا آن‏جا تلاطم نداشت لكن مردم نادان نمى‏دانند كه اين تلاطم از آن شيطان است گاه باشد كه هيكل مسكين خويش هم نداند كه اين تلاطم از كجا است و نداند كه اين غيرت دين ناگاه او را چطور گرفت و از كجا آمد خلاصه اين‏ها همه تلاطم آن شيطان است كه بر جان و مال و بنياد و اعوان و انصار و مملكت خود مى‏ترسد از آن معزم و بيچاره هيكل اين ميانه پامال مى‏شود[13]

پايتى تيسم (توحيد): [14] محور جلد اول ارشاد العوام.

اشاره به: پاتريوتيسم (ميهن پرستى) [15]

ــ از اين‏جا ابتداى بالا رفتن است و رسيدن خطاب اقبل يعنى رو كن و بيا به سوى ما پس عالم بناى رو كردن گذارد به سوى اصل خود و به مقتضى حب الوطن من الايمان مشتاق وطن اصلى خود شد. [16]

اشاره به: دِماگوژى (عوام فريبى) [17] و نفى فورماليسم (ظاهر پرستى و ظاهر سازى) [18]

ــ اين حرف محض عوام‏فريبى مى‏نمايد .... پس اين قول محض عوام‏فريبى است و عمده آن است كه عوام كالانعام مانند گوسفند به درِ خانه ايشان بروند... [19] و ...

اشاره به: مرفولوژى (شكل شناسى) و فيزيونومى (قيافه شناسى) [20]

ــ عاصيان مسخ مى‏شوند و به صورت خوك و ميمون و سگ بروز مى‏كنند و بسا آن‏كه به اين حد نرسد كه به كلى صورت ظاهر بگردد و لكن تغييرهاى جزئى در آن پيدا مى‏شود به طورى كه اندكى چشم او و دهان او و گونه او و رنگ او تغيير مى‏كند به طورى كه با نظر دقيق شباهت او را به آن حيوان كه طبع او را دارد مى‏بينى و واللّه كه علانيه ديده‏ام كه چنان مى‏شوند و مى‏گردد صورت‏هاى ظاهرى ايشان فى‏الجمله و شباهت به حيوان هم‏طبع خود پيدا كرده‏اند و حال آن‏كه پيش‏تر به شكل انسان صحيح بوده‏اند و اين نيست مگر آن‏كه آن طبع بر ايشان غالب مى‏آيد و تغيير بدن ظاهر را مى‏دهد ولى چون بدن ظاهرش قدرى خشك شده است و خميره‏اش قابل تغيير بسيار نيست قدرى تغيير مى‏كند و چنان مى‏بينم كه اگر جسمشان اندكى روان بود فى الفور به همان صورت مى‏شدند چنان‏كه جنيان چون جسمشان روان است به زودى بدن‏هاى ايشان به شكل باطن‏هاى ايشان مى‏شود. [21]

اشاره به: نفى هرمنوتيك (قرائت‏هاى گوناگون از دين) [22]

ــ اگر گمان كنى كه حكماى يونان بودند و همه صاحب شعور بودند اين هم از جمله اشتباهات مردم است چرا كه حكماى يونان در علم طبيبى ماهر بودند ديگر از علم دين و مذهب و معرفت خدا اطلاعى نداشتند و اعتقادى به معاد و بقاى نفس بعد از ابدان نداشتند و خدايان بسيار اثبات مى‏كردند چنان‏كه بعضى عباراتشان به آن شهادت مى‏دهد از آن جمله «صولون» كه از قدماى يونان است و ششصد و سى و هشت سال قبل از مسيح متولد شده گفته است كه اراده خدايان بر مردم بالتمام محجوب و مستور است و اين كلام دلالت بر اثبات خدايان متعدد مى‏كند و از سقراط منقول است كه گفت من شيطانى دارم كه مرا از آينده‏ها خبر مى‏دهد و او در نزد فيثاغورس و شيطان درس خوانده است و چهارصد و چهل و نه سال قبل از مسيح بوده است و از بهترين و مشهورترين حكماى قديم است منقول است كه به شاگردان خود گفت كه هرچه از من بالاتر است هيچ كار به او نمى‏بايد داشت و هرگز در ذوات اشياء چه جاى خدا مباحثه نكرد و سقراط گفته است كه آن‏چه خدايان مأذون ساخته‏اند كه درك كنيم بايد جد و جهد كنيم در درك آن و اما آن‏چه ماوراى اين است بايد از راه وحى تعليم گيريم و اين كلام هم دالّ است بر تعدد خدايان. و از «اريسطارخ» منقول است كه گفت آن‏چه در امورات الهى‏اند درباره آن‏ها حكما بيشتر از عوام نمى‏دانند و اگر كسى ادعا كند كه در اين باب زياده از عوام مى داند بدان‏كه مغرورى كرده است و اين كلام دالّ است بر آن‏كه فهمى در علم دين نداشتند مگر آن‏چه عوام از طرق وحى شنيده بودند آن‏ها هم شنيده بودند و «پرفريوس» كه دويست و پنجاه سال قبل از مسيح بوده گفته است كه چون متقدمين بسيار در طلب حقيقت بوده‏اند لهذا دعا و استغاثه مى‏نمودند كه يكى از خدايان به ايشان نمايان گردد كه بدين طريق بر حقيقت هدايت يافته و از شك و تردد بيرون آيند و اطمينان قلب حاصل نمايند و اين كلام دالّ است بر آن‏كه به خدايان متعدد اقرار داشته است و تجويز رؤيت بر آن‏ها مى‏كرده است پس از اين كلمات معلوم شد كه حكماى يونان در ماوراى طبيعت عاجز بوده‏اند چنان‏كه سقراط اقرار كرده است و خبرى از دين و ايمان نداشتند و هنوز يگانگى خدا را نفهميده بودند چه جاى چيز ديگر، و از يكى از ايشان منقول است كه اسمش حال در نظرم نيست كه در وقت مردن گفت مردم و ندانستم كه روح انسان مفارق و باقى است يا به فناى جسم فانى مى‏شود. [23]

اشاره به: ستاره‏شناسى (علم هيئت)

ــ بعضى از ستارگان سردند بعضى گرم، گرم آن‏ها دفع سردى سرد آن‏ها را مى‏كند و سرد آن‏ها دفع گرمى گرم آن‏ها را مى‏كند. [24]

ــ اين آسمان‏ها و زمين‏ها مانند پوست‏هاى پياز تو بر تو است و پرده بر روى پرده كشيده و در ميان همه همين زمين است و بر روى او آب است و بر روى او هوا است و بر روى او آتش و بر روى او آسمان اول و بالاى او دوم و بالاى دوم سوم و هم‏چنين تا هفت آسمان و بالاى آن‏ها كرسى است و بالاى آن‏ها همه عرش است. [25]

ــ سال گوييم بنابر آن‏كه هر مرتبه آفتاب ماده‏اش در دوازده برج صورتش جلوه كرده است و صورتش دوازده برج دارد چرا كه صورتش بالايى و وسطى و پايينى دارد و هر يك چهار طبع دارند پس صورت را دوازده برج باشد و هر برجى سى درجه دارد چرا كه صورت مقام قابليت است و تا ظاهر و باطن و برزخى آن تمام نشود قابليتش اصلاح نشود و هريك را ده مرتبه باشد و آن ده مرتبه آن است كه آسمان‏ها و زمين آن تمام شود و نُه آسمان دارد و يك زمين پس هريك را ده مقام باشد پس سى مقام شود پس هر برجى را سى‏درجه باشد و دوازده برج براى صورت باشد و آفتاب ماده در آن سيصد و شصت درجه بايد بگردد پس يك سال باشد. [26]

ــ چون علم نجوم كه يك جهت از جهات نفس است در بدن انسان مستولى شد و اعضاء و جوارحش به مقتضاى نجوم راه رفت و چشمش به آن نظر كرد و گوشش آن را شنيد و زبانش آن را گفت و پايش به سوى او رفت و همه حواس خود را در آن به كار برد روح علم نجوم كه شأنى از شأن‏هاى نفس ملكوتى است در وجود او جلوه‏گر شود و چون ادراك مخصوص نفس است و ساير مراتب ادراك علم نجوم نكرده‏اند و نمى‏كنند منجم همان نفس است ولى اسم خود را به اين شخص در همه مراتب مى‏دهد پس مى‏شود زيد منجم. [27]

اشاره به: علوم انسانى؛ روان‏شناسى

ــ هركس كه بر مزاج او گرمى غالب است و حاكم بدن او است البته فرمان‏روا در بدن او گرمى است و همه اعضاى او مطيع و فرمان‏بردار گرمى مى‏باشند لهذا چنين كسى شديدالغضب مى‏شود و طبعش مانند درندگان و گزندگان شود و صاحب عجب و كبر و فخر و شهرت‏دوست و رياست‏دوست شود و مردم را خوار شمرد و خود را بر مردم اختيار كند و شجاع گردد و هركس كه در مزاج او سردى غالب است البته پست‏همت و منزوى و گوشه‏گير و مانند طبع چهارپايان و بهايم در او پيدا شود و نافهم و بليد و ترسنده گردد و كسى كه در مزاج او رطوبت غالب باشد صلح‏دوست و صاحب حلم و مدارا و معاشرت‏دوست و زن‏دوست و عاصى و فاسق و منافق شود و بر يك راه مستقيم نشود و ابو الهوس گردد و هركس كه بر مزاج او خشكى غالب شود شوريده و كج‏خلق و متنفر از خلق و منزوى و طالب شقاق و جدايى گردد و هم‏چنين جميع اخلاق و احوال مردم از زير سلطنت اين چهار مزاج بيرون نيست و هركس كه يكى از اين چهار طبع بر او غالب شود لامحاله هر صفتى كه تابع آن مزاج باشد بر او غالب شود و به همين واسطه اخلاق و احوال مردمان مختلف باشد و با ضد خود نتوانند راه روند و ميان ايشان عداوت خيزد چرا كه گرمى دشمن سردى است و سردى دشمن گرمى و ترى دشمن خشكى است و خشكى دشمن ترى و با هم نمى‏سازند [28]

اشاره به: آناتومى بدن انسان

ــ به خاطرم آمد كه به طور اختصار بيان كنم كيفيت تولد جسمانى را تا كيفيت تولد روحانى را بفهمى. بدان كه بعد از اين كه نطفه در رحم مادر قرار گرفت و در آنجا منعقد شد، به او متصل مى‏شود رگ‏هايى كه از قلب مادر رسته است تا رحم و خون از آن رگ‏ها بيايد تا آن كه طفل ... [29]

اشاره به: پزشكى، سلامت

ــ خدا فرموده كلوا و اشربوا اول بخوريد فرموده بعد بياشاميد در حال سرابالايى است پس در اين دنيا كه مردم در سرابالايى هستند بايد اول بخورند بعد بياشامند و طبيبان كه بر عكس گفته‏اند خطا گفته‏اند بفهم اين مطالب را. [30]

ذكر اختراع‏ها و اكتشاف‏ها

ــ چنانكه فرنگيان آيينه‏اى ساخته‏اند كه چون انسان در آن نظر كند صورت خوك مى‏بيند و اگر آن آيينه را به دست انسان دهند و صورت خوك بر آن ظاهر بيند هرگز نمى‏گويد كه اين صورت من است. [31]

ــ از اين جهت است آن‏چه مذكور مى‏شود كه فرنگى دوربينى ساخته است كه در هوا نظر مى‏كند و عكس‏ها كه در هوا است مى‏بيند اگرچه صاحب عكس در اندرون خانه خود باشد چون عكسش در هوا هست در دوربين مى‏افتد. [32]

ــ ميزان بلندى و پستى و درجه‏هاى ستارگان اسطرلاب باشد و ميزان مقدار گرمى و سردى درجه‏اى كه تازه فرنگيان ساخته‏اند باشد و هم‏چنين از براى هر چيز ميزانى و ترازويى به طور آن باشد. [33]

ــ به خصوص در اين زمان‏ها كه فرنگيان در درياها سير كرده‏اند و در ميان درياى اعظم زمينى وسيع ديده‏اند كه مى‏گويند مساوى اين ربع مسكون است و خلق بسيار در آن‏جا هستند مثل اين ربع و ابداً صيت ملتى و مذهبى به گوش ايشان نخورده و از بعثت پيغمبران اطلاعى ندارند. [34]

اشاره به: علوم انسانى؛ تاريخ

ــ مى‏گويند به واسطه در كتاب جوك (كتاب تاريخ است‏) و كتاب‏هاى بعضى از فرنگيان ديده‏اند كه نوشته است اخبارى و تواريخى از سال‏هاى دراز. . . [35]

ــ فصل در كتاب فوايد مدنيه نقل كرده است از كتاب مواعظ و اعتبار كه تأليف كرده است آن را تقى الدين احمد بن على بن عبد القادر كه يكى از علماى سنيان است كه گفته است در آن كتاب كه بدان‏كه چون خداوند عالم مبعوث كرد محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهرا پيغمبر به سوى همه مردم عربشان و عجمشان و همه آن‏ها اهل شرك بودند و عبادت مى‏كردند غير خدا را مگر بعضى از اهل كتاب پس امر او با قريش بود آن‏چه بود تا آن‏كه از مكه هجرت كرد به سوى مدينه و صحابه در دور آن بزرگوار بودند. [36] (ذكر تاريخ ادامه دارد تا زمان تأسيس چهار مذهب اهل تسنن).

اشاره به: علوم انسانى؛ جغرافيا

(آمار جمعيت:) آن‏چه اهل تخمين تخمين كرده‏اند به سياحت و ثبت‏ها و دفترهاى دول، اهل ربع مسكون به تقريب هفت هزار و چهار صد و هفتاد لك مخلوقند و ديگر گاهى قليلى زياده يا قليلى كم‏تر مى‏شوند و هرچه مى‏ميرند به ازائش مى‏آيند و هرچه مى‏آيند به ازائش مى‏روند و هر لكى صد هزار نفس است و از اين جمله هزار و يك‏صد لك ملت اسلام است و نود لك يهودى و دو هزار و دويست و هشتاد لك نصارى و
چهار هزار لك بت‏پرست است و از آن هزار و يك‏صد لك ملت اسلام اگر ده پانزده لك مذهب شيعه باشد كه در دست باقى ذليل و حقيرند و در بدن گاو سياه عالم مانند لكه سفيدى هستند. [37]

اشاره به: علوم انسانى؛ ادبيات عرب و عجم

ــ (آميزش ادب و حكمت:) بدان‏كه زيد مركب است از اعضا كه به هم گرد آمده است و آن را مى‏گويى يك مرد و يكى به آن مى‏گويى اين جوره يكى بودن كه اجزا داشته باشد يكى بودنى است كه عرب آن را واحد مى‏گويد و اما آنكه ديگر جزء و جزء ندارد آن را عرب احد مى‏گويد پس زيد احد نيست ولى واحد هست و واحد، نخستِ (نخست ن‏خ) شماره است و احد از شماره نيست نمى‏بينى كه زيد را مى‏گيرى مى‏گويى اين يكى و عمرو را به او مى‏چسبانى مى‏گويى اين دو تا پس زيد را نخست قرار دادى و اجزاء دارد و اما احد بالاى شماره‏ها است و در زبان عجمى احد را يك مى‏گويند و واحد را يكى مى‏گويند پس زيد يك نيست ولى يكى است و يكى يعنى چيزى كه نسبت به يك دارد مثل كرمانى كه نسبت به كرمان دارد و آن يا كه در آخر يكى است مثل يائى است كه در آخر تهرانى و كرمانى و يزدى است پس عدد نخستين يكى است يعنى نسبت به يك دارد و جلوه او است در اعداد و شماره‏ها، پس توحيد ذات توحيدى است كه يك بودن خدا را بشناسى و توحيد صفات توحيدى است كه يكى بودن صفات را بشناسى يعنى صفات خدا نخستين همه موجودات است و اول آن صفات است. [38]

ــ خدا مى‏فرمايد و ان من شى‏ء الاّ يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم يعنى هيچ چيز نيست مگر آن‏كه تسبيح مى‏كند به حمد خدا و لكن شما تسبيح آن‏ها را نمى‏فهميد و در زبان عربى تسبيحهم به شخص عاقل مى‏گويند و اگر خدا مى‏دانست كه عاقل نيستند خدا «تسبيحها» مى‏فرمود چرا كه در زبان عربى به غير عاقل «تسبيحها» مى‏گويند پس همه عاقل و مكلفند و پيغمبرى دارند. [39](كامپيوتر، ص 220 جلد
دوم)

ــ من بايد موافق حقيقت احاديث سخن گويم نه فهم عوام جهال و اطاعت احاديث از اسلام است نه فهم ناقصين ظاهر بين پس آن‏كه فرمودند كه درازى آن مابين ايله و صنعا است اگرچه ايله كوهى است مابين مكه و مدينه و صنعا شهرى است در يمن و به طور فهم مردم ظاهر بين تشبيهى كردند لكن مقصود باطن اين دو لفظ است كه ايله لفظى است در عربى كه از ايل برداشته‏اند و ايل نام خدا است و از اين جهت مى‏گويند جبرائيل يعنى بنده خدا پس ايله مراد جهت خدايى است و صنعا در زبان عربى از صنع برداشته‏اند كه مقصود خلق است پس درازى اين حوض از جهت خدايى پيغمبر است تا جهت خودى پيغمبر و صنعا در جانب يمن است و يمن را از يمين برداشته‏اند و يمين حضرت امير است و از اين جهت عدد حروف يمين صد و ده باشد به عدد اسم على پس درازى اين حوض مابين ايله نبوت است تا صنعاى ولايت زيرا كه ولايت جهت خودى نبوت باشد نمى‏دانم مى‏فهمى چه مى‏گويم يا نه. [40] در كامپيوتر ص 320

اشاره به: تشبيه [41] (رسته‏ى ادبيات، علوم انسانى)

ــ تو هرگاه چشمى را وصف كنى چون نظر به سياهى او و سفيدى او كنى و شكل او مى‏گويى نرگس است و چون نظر به گردش او كنى و به خوابيدگى پلك او و به جهت تأثير او در دل عاشق و كشتن او عاشق را مى‏گويى مست است يا ترك مست يا خون‏ريز و چون به مژه او نظر كنى مى‏گويى ترك خنجر گذار مثلاً و چون مژه او را با ابروى او در نظر كنى مى‏گويى تير مژه و كمان ابرو و چون به سفيدى او نظر كنى او را تشبيه به جزع كنى و هم‏چنين به هر طبعى و رنگى و شكلى تعبيرى از او كنى. [42]

در طى تحقيقاتى كه نگارنده درباره‏ى نگاشتن اين نوشته داشتم، از طرف يكى از معلّمات در يك روستا، نامه‏اى به دست حقير رسيد. در آن نامه، پس از توضيح روش تدريس خود و چگونگى يادگيرى درس توسط متعلمات، نوشته‏اند:

«... نكته‏هاى بهداشتى و روان‏پزشكى مطرح شده در كتاب، جداگانه بحث مى‏شود و بحمد اللّه خواهران استفاده مى‏نمايند؛ به‏گونه‏اى كه خواهرانى كه خود مراجعه به مشاور و روان‏پزشك داشته و دارند، اقرار مى‏كنند كه همه‏ى مشكلاتى كه با آن سر و كار داريم، به دليل مراجعه نكردن به كتاب‏هاى بزرگان و يا مطالعه كردن و زود گذشتن و دقيق نشدن در آنها است». [43]

اميد است با بررسى و پژوهش بيشتر، شاهد كاربردى كردن تئورى‏ها باشيم؛ ان شاء اللّه. در اين قسمت به همين مقدار اكتفا مى‏كنم.

توجه: در پاورقی نام کتاب "ارشاد" ذکر نشده و فقط به شماره جلد اکتفا شده است.

[1]- آموزش‏هاى دينى در مكتب استبصار، ج 2 نخستين گام در ديندارى،

[2]- جلد 1، ص 174

[3]- Humanism انسان گرايى.

[4]- Apology (عبرت آموزى و پند گيرى).

[5]- جلد دوم، ص 12

[6]-Embryology

[7]- امروز از اين سه ظلمت و سه طبقه، به «پرده آمنيوس» و «پرده كوريون» و «پرده آلان توئيد» تعبير مى‏آورند.
پرده اخير چون سدّى محكم مانع از آسيب‏هايى است كه از جانب هوا، نور آب و باد متوجه جنين مى‏شود. در فاصله‏ى ميان «پرده آمنيوس» و جنين، مايعى وجود دارد كه هرگاه ضربه‏اى خارجى به شكم مادر وارد آيد. اين ضربه به مايع منتقل و توسط مايع مذكور خنثى مى‏شود.

[8]- جلد دوم

[9]- جلد دوم، آخر ص 157

[10]- Bergsonism (درون بينى يا درك مستقيم).

[11]- جلد اول، ص 388

[12]- Psychophysicsو Psychosomaticsكه از دو واژه‏ى Psycho يعنى روان و روح و Soma به معنى بدن گرفته شده است.

[13]- جلد چهارم، ص 68

[14]- Pietytheism(ايزد شناسى).

[15]- Patriotism ميهن پرستى.

[16]- جلد دوم، ص 105

[17]- سياست دِماگوژى Demagogy؛ كسى كه براى رسيدن به اهداف خود، خود را طرفدار مردم جلوه مى‏دهد.

[18]- Formalism(ظاهر پرستى و ظاهر سازى).

[19]- جلد چهارم، ص 386

[20]- Morphplogy شكل شناسى. Physiognomy (قيافه شناسى).

[21]- جلد دوم، ص 74

[22]- نفى تفكر «اصلاح و بازسازى دين» و «قبض و بسط تئوريك شريعت» و «هرمنوتيك». حضرت امير عليه‏السلام مى‏فرمايند: «... أم انزل اللّه سبحانه ديناً ناقصاً فاستعان بهم على اتمامه! ام كانوا شركاء له، فلهم ان يقولوا و عليه ان يرضى؟...» (آيا خداى سبحان دين ناقصى فرستاد و در تكميل آن از آنها استمداد كرده است؟ آيا آنها شركاء خدايند كه هرچه مى‏خواهند در احكام دين بگويند و خدا رضايت بدهد؟» خطبه 18 نهج البلاغة.

[23]- جلد چهارم، پايين ص 75

[24]- ارشاد العوام، جلد1

[25]- ارشاد العوام، جلد1

[26]- جلد دوم، ص 206

[27]- جلد چهارم، ص 291

[28]- جلد اول

[29]- همان، جلد4، ص 47 تا ص 50

[30]- جلد دوم

[31]- جلد 1، ص 293 و جلد 2

[32]- پريسكوپ (Periscope) - جلد دوم، ص 77

[36]- جلد سوم، ص 21

[37]- جلد چهارم، ص 53

[38]- جلد اول، ص 46

[39]- جلد دوم

[40]- جلد دوم

[41]- Simile(يك صنعت ادبى).

[42]- جلد دوم، ص 107

[43]- نامه مورخه 23 ربيع الاول 1430 1/1/ 1388

ادامه دارد