نگرشی نوین بر کتاب ارشاد العوام (10) - ویژه نامه به مناسبت امروز 1 ربیع الثانی
امروز - چهارشنبه- سالروز پایان نگارش جلد چهارم ارشاد العوام
مبارک باد
نمونهاى از گستردگى مطالب ارشاد العوام؛ اشاره به رشته های علمی
تمام پديدههاى هستى، نشانهى صفات كماليهى حق تعالى است و هر كدام به جهتى از عظمت الهى دلالت دارند. با انديشه در آفرينش هر كدام، وجود آفريننده اثبات مىشود. در زمان حاضر، علم روز به بررسى اين پديدها و شاهكارهاى خلقت پرداخته و به كشف رازهاى وجودى آنها مىانديشد. و چنان نظم، انتظام، تعادل، تكامل و حركت پديدهها از درون جهان سرچشمه مىگيرد كه «دانشمندان مادى، فريب دريافتهاى علمى خود را خورده و به آنها مغرور گرديدهاند» [1] و در مقابل آنها، معتقدين به خدا در مقام سرزنش و نكوهش مادّىگرايى برآمدهاند.
يكى از ويژگىهاى كتاب مبارك ارشاد العوام، بررسى اين پديدهها برابر با موازين شرعى است.
بخش قابل توجهاى از نتايج نظرى و تجربى دانشمندان امروزى، ارائه نظريهها در قالب «فرضيه» است و هرگز در نزد آنها اين فرضيهها كاملا به اثبات نرسيده است. هر روز و هر ساعت در انتظار يقينى شدن يكى از فرضيههاى خود هستند. اما آنچه اولياى خدا بيان مىفرمايند، گذشته از آن كه يقينى است، سبب افزايش درك، فهم و بصيرت صحيح مىباشد.
چون كتاب ارشاد العوام از فرمايشهاى معصومين عليهمالسلام كسب فيض مىكند، در نتيجه اين مهمّ در آن رعايت شده و نظريههاى علمى مطرح شده در اين كتاب كاملاً مصون از لغزشهاى بشر ناقص است. اين جهت را نيز بايد در ميان تمام ويژگىهاى اين كتاب مستطاب در نظر داشت. البته هميشه اشكال، ايراد، ابهام و تهمتها بوده و هست و خواهد بود. و از جملهى اشكالها، كيفيت مطرح شدن نظريههاى علمى در اين كتاب است. آنچه امروزه با آن روبرو هستيم، موج چالشهاى آماتورى و غير حرفهاى برخى منتقدين است كه به جان اين كتاب و امثال آن افتاده. قبل از پرداختن به انواع نظريههاى علمى در اين كتاب، توجه به چند نكته ضرورى است.
چنان كه ذكر شد، نظريههاى علمى اشخاصى را مغرور كرده به گونهاى كه – به تعبيرى - آن نظريهها را وحى منزَل مىدانند و هرگز آمادگى براى شنيدن خلاف آن را ندارند. اين گروه از اشخاص افرادى متعصب، خشك و در حقيقت دور از هرگونه منطق انسانى و ايمانى هستند. در مقابل اين اشخاص، گروهى هستند كه نظريهها و فرضيهها را در حدّ «فرضيه بودنِ» آن حفظ كردهاند و آمادگى هرگونه تغييرى را دارند.
نيازى به ذكر نيست كه برخى از نظريههاى علمى مشايخ عظام - اعلى اللّه مقامهم – با نظريههايى كه امروزه در ميان دانشمندان علوم طبيعى مطرح است اختلاف و گاهى مغايرت دارد. اين اختلاف و تغاير، از ديدگاه مشايخ عظام سرچشمه مىگيرد. آنچه را كه مشايخ عظام در علوم طبيعى مطرح مىفرمايند، منطبق با مبانى دينى و جداى از آن نيست. يك دانشمند علوم طبيعى نوعى، صرفا بر اساس يافتههاى خود نمىتواند بر نظريههاى مشايخ ايراد بگيرد زيرا در علوم طبيعى برخى از نظريهها در حد فرضيه است و هرگز نمىتوان بر آن بتّ و حتم كرد. نكتهى قابل توجه در نظريههاى مشايخ عظام، آميختن نظريههاى علوم طبيعى با مبانى حكمت است. كمتر يافت مىشود كه مشايخ عظام در هنگام توضيح و تفسير پديدههاى هستى از حقيقت و سرّ آنها يادى نكنند. و همين نكته سبب شده است كه نظريههاى ايشان ويژهى ايشان باشد. و منتقدين اين ويژگى را «نقص» انگاشته و آن را تمسخر مىكنند. به اين نمونه توجه فرماييد:
«معنى اعتدال آن است كه هيچ جهت بر او غالب نباشد از صفتهاى ضد هم مثلاً گرمى ضد سردى است بايد نه گرم باشد و نه سرد و ترى ضد خشكى است پس بايد نه تر باشد و نه خشك پس چونكه مزاج مردم يا گرم است يا سرد يا تر است يا خشك و همه كج مىباشند و به يك طرف افتادهاند و از آن جهت مناسبت با كسى كه خالق سردى و گرمى و ترى و خشكى است و از شباهت به آنها پاك است ندارند آنها نمىتوانند كه از خالق آنها فيضياب شوند مگر كسى كه نهايت اعتدال دارد كه آن هم مزاجش نه سرد است و نه گرم و نه تر است و نه خشك كه چنين كسى شبيهترين خلق است به مبدأ (مبدء نخ) فياض و قابلترين خلق است از براى فيضيابى از خدا و چنين كسى برگزيده خدا مىشود نه آنها كه به يك طرف افتادهاند و حكم گرمى يا سردى يا ترى يا خشكى بر او غالب نباشد و هيچ طبعى او را تسخير نكرده باشد و مطيع هيچ طبعى نشده باد تا او مسخر طبع نباشد و مسخر خدا شود». [2]
در اين عبارات آميختن حكمت و اومانيسم [3] (از ديدگاه فيزيولوژى و روانى) كاملاً محسوس است. اما اين انسان شناسى، انسان شناسى راستين و خدايى است، چراكه در علم روز فقط گرما و سرماى جسمانى ثابت شده است و گرما و سرماى روح و روان، در حد فرضيه است و اين عبارتها از نظر علم روز كمى عجيب به نظر مىآيد، اما حقيقت اين است كه اين عبارتها و امثال آنها، بيانگر حقيقت و باطن امور است و همان مسئلهى آميختن حكمت با نظريههاى علمى، آن را در نزد اذهان امروزى عجيب مىنماياند.
در اين ميان، بعضى از نظريههاى مشايخ عظام با نظريههاى امروز «مغايرت» دارد. و البته اين تغاير گذشته از آن كه از ديدگاه ويژهى ايشان نسبت به مسائل است، ممكن است جهتهاى ديگرى هم داشته باشد. از جمله جوّ علمى حاكم در آن زمان و فرضيههاى ثابت شده و يا قوى شده در نزد اذهان انديشمندان و دانشمندان اسلامى. و يا اِعمال نظر طبق يك نظريهى اسلامى؛ اگرچه با ديگر نظريهها مغايرت داشته باشد. و ديگر لوازمى كه سبب شده است كه فرمايشى ويژه داشته باشند.
با توجه به اين نكتهها، شخص منصف است كه پا بر فطرت ايمانى خود نگذارده و با چشم باز به مسائل مىنگرد. اينك بخشى از اينگونه موارد ذكر شده در كتاب «ارشاد العوام» را يادآور مىشويم.
اشاره به: آپولوژى (عبرت آموزى و پند گيرى) [4]
ــ اگر درست به نظر عبرت بنگرى متشخصين و صاحبان مال اين دنيا تعبشان بيش از همهكس مىباشد و نه شب خواب به راحت دارند و نه روز آرام از ترس دشمن و حرص بر تحصيل دنيا و عزت آب خوش از گلوى ايشان فرو نمىرود بلكه تعب ايشان بيش از ساير خلق است پس خدا از آن بزرگتر است كه اينگونه نعمت ثمره خلق او باشد. [5]
اشاره به: امبريولوژى [6] (جنين شناسى)
ــ هريك از آنها در ظلمات شكم و ظلمات رحم چهگونه درست خلقت مىشوند و يا در تخم آنها صورت مىگيرند به چه رنگها و شكلها و اعضاها كه عقل جميع عاقلان و فهم جميع عالمان در آن حيران است كه اگر بخواهيم شرح حال هريك را بكنيم كتابها نوشته مىشود و آخر به انجام نخواهد رسيد چنانكه يافتى و همچنين نمىبينى انسان را كه از همه عجيبتر و غريبتر است و چهگونه در آن سه ظلمات كه ظلمات شكم و ظلمات رحم و ظلمات مشيمه كه به اصطلاح اين زمان جفت مىگويند باشد خلقت مىشود با اعضاى درست و رگها و پىها و استخوانها و پردهها و مغزها و دل و جگر و معده و شش و رودهها و چشم و گوش و زبان و بينى و قوهها و هوشها هريك در جاى خود به طورى كه ضرور است و لازم است گذارده و چهگونه حركت مىكند و ادراك مىنمايد و قوهها دارد و شهوتها و هواها و هوسها و خيالها و طبيعتها دارد و چه صنعتها از او برمىآيد كه اگر كسى تا قيامت بيان كند صدهزار يك آن را بيان نمىتوان نمود چرا كه هر بيانى يكى از عجيبهاى خلقتهاى او است. [7]
ــ و از اين است كه طبيبان مىگويند اول عضوى كه به حركت درمىآيد در شكم مادر و زنده مىشود دل است و آخر عضوى كه از حركت مىافتد در وقت مردن دل است. [8]
ــ هركس آنجا است كه روز اول خاك آن را از آنجا برداشته باشند زيرا كه نطفه مرد خشك است و نطفه زن سرد و تر و اين دو با هم ضدند و الفت نگيرند پس خدا امر مىكند ملكى را كه قبضه خاكى مىگيرد و با اين دو مخلوط مىكند پس خاك سرد و خشك است از راه خشكى مناسب نطفه مرد است از راه سردى مناسب نطفه زن پس آن دو را به هم متصل مىكند و واسطه مىشود و از هر جا كه آن خاك را برداشتهاند انسان دايم ميل بدانجا كند و عاقبت در آنجا دفن شود پس مقام نطفه پدر مقام بدن را دارد و مقام عقل دارد براى بدن و مقام نطفه مادر مقام صورت و نفس را مقام آن خاك مقام طبع و جسد را دارد كه مناسب هر دو است و هر دو را يكجا جمع مىكند و به هم در خودش الفت مىدهد پس آن خاك خودش قبر عقل و نفس باشد و هر دو در آن مدفون شدهاند و خود آن خاك از جهت صورت و اعمال و افعال قبر جهت ماده و حقيقت آن است ... [9]
اشاره به: برگسونيسم (درون بينى يا درك مستقيم؛ الهام) [10]
ــ (پس از توضيحى مفصل دربارهى
«الهام»:) الهام خاطر مؤمنين جزئى است از هفتاد جزء پيغمبرى چه در بيدارى
باشد چه در خواب كه نظير نبوت است و آيت رسالت است و لكن به ايشان وحى
جديد محال است كه برسد آنچه بر ايشان وحى مىشود تفصيل احوال مجملهاى
همين شرع مقدس است و جاهلانه مگو كه فلانى مىگويد به مؤمنين وحى مىرسد و
فلانى مؤمن را پيغمبر مىداند حاشا معنى اين وحى غير معنى وحى نبوت و
رسالت است معنى اين وحى همين به خاطر رسيدن است و فهميدن مطلبها است از
اين جهت فرمودهاند كه هركس بيت شعرى درباره ما بگويد مؤيد شده است به روح
القدس و همچنين درباره كسى كه حرفى خوب زده بود فرمودند مؤيد شدى به روح
القدس پس روح القدس از زبان اهل حق سخن مىگويد و روح القدس عظيمتر از
جبرئيل و ميكائيل است پس كسى كه دايم حرفهاى حق مىزند و كارهاى حق
مىكند مؤيد است به روح القدس و روح القدس به او ياد داده و تعليم
نموده است. [11]
اشاره به: پسى كوفيسيكس (رابطه تن با روان) [12]
ــ مىبينم ايشان را مانند آن جنى
كه چون معزم از دور مىآيد آن جن در اندرون مصروع مضطرب شده او را به
تلاطم مىآورد و سر و دست و پاى آن بيچاره را به زمينها مىزند و او را
به بلندى برده مىاندازد و اينها همه از اضطراب آن جن است كه از معزم
ترسان است و مىخواهد يا مصروع را بكشد قبل از رسيدن معزم يا شفاى غيظ خود
را از مصروع بكند و اين مصروع بىحس بيچاره به زمينها مىخورد و سر و دست
و پاى او مىشكند و نمىداند كه چرا حركت مىكند و مردم هم حركت او را
مىبينند و جن را نمىبينند حال چنين مشاهده مىكنم كه شيطان در بعضى
هياكل آقا يا آقازاده درآمده و آقا به آن شيطان مغوى طالب رياست بىدين
رشوهخوار فتوى به ناحقده مصروع شده و معزمين اوليا و علما كه از دور
ظاهر مىشوند و مردم را مىخواهند عارف به دين و دنيا و آخرت كنند و از
شياطين حذر دهند آن شيطانِ هيكل آقا به تلاطم مىآيد و آقاى بيچاره را به
هر سنگ و كلوخ مىزند و سر و دست آقا را مىشكند و به اين طرف دوان و به
آن طرف دوان مىشود و حاكم را مىبيند و استشهاد تمام مىكند و افترا
مىبندد و بر منبر مىرود و فرياد مىزند و بسا آنكه جمعيتى جمع مىكند و
خود را و قومى را به
تعب مىاندازد و خود را شب و روز به فكر
مىاندازد و آن معزم با وقار هرچه تمامتر و سكون قلب و تن مىآيد در مجلس
خود قرار مىگيرد و هيكل كه بر زمينها مىخورد و سر و رويش زخم مىشود از
تلاطم حال آن شيطان اندرونى و هيچ نمىداند كه اين تلاطم از كجا است مردم
مىگويند كه از شدت تقواى هيكل است اين شدت تقوى در فتواى به ناحق و رياست
بىجا كجا بود و اين تقوى در اخذ رشوه و اموال حرام و
مجاورت
حكام و اعمال بىانجام كجا بود چرا آنجا تلاطم نداشت لكن مردم نادان
نمىدانند كه اين تلاطم از آن شيطان است گاه باشد كه هيكل مسكين خويش هم
نداند كه اين تلاطم از كجا است و نداند كه اين غيرت دين ناگاه او را چطور
گرفت و از كجا آمد خلاصه اينها همه تلاطم آن شيطان است كه بر جان و مال و
بنياد و اعوان و انصار و مملكت خود مىترسد از آن معزم و بيچاره هيكل اين
ميانه پامال مىشود[13]
پايتى تيسم (توحيد): [14] محور جلد اول ارشاد العوام.
اشاره به: پاتريوتيسم (ميهن پرستى) [15]
ــ از اينجا ابتداى بالا رفتن است و رسيدن خطاب اقبل يعنى رو كن و بيا به سوى ما پس عالم بناى رو كردن گذارد به سوى اصل خود و به مقتضى حب الوطن من الايمان مشتاق وطن اصلى خود شد. [16]
اشاره به: دِماگوژى (عوام فريبى) [17] و نفى فورماليسم (ظاهر پرستى و ظاهر سازى) [18]
ــ اين حرف محض عوامفريبى مىنمايد .... پس اين قول محض عوامفريبى است و عمده آن است كه عوام كالانعام مانند گوسفند به درِ خانه ايشان بروند... [19] و ...
اشاره به: مرفولوژى (شكل شناسى) و فيزيونومى (قيافه شناسى) [20]
ــ عاصيان مسخ مىشوند و به صورت خوك و ميمون و سگ بروز مىكنند و بسا آنكه به اين حد نرسد كه به كلى صورت ظاهر بگردد و لكن تغييرهاى جزئى در آن پيدا مىشود به طورى كه اندكى چشم او و دهان او و گونه او و رنگ او تغيير مىكند به طورى كه با نظر دقيق شباهت او را به آن حيوان كه طبع او را دارد مىبينى و واللّه كه علانيه ديدهام كه چنان مىشوند و مىگردد صورتهاى ظاهرى ايشان فىالجمله و شباهت به حيوان همطبع خود پيدا كردهاند و حال آنكه پيشتر به شكل انسان صحيح بودهاند و اين نيست مگر آنكه آن طبع بر ايشان غالب مىآيد و تغيير بدن ظاهر را مىدهد ولى چون بدن ظاهرش قدرى خشك شده است و خميرهاش قابل تغيير بسيار نيست قدرى تغيير مىكند و چنان مىبينم كه اگر جسمشان اندكى روان بود فى الفور به همان صورت مىشدند چنانكه جنيان چون جسمشان روان است به زودى بدنهاى ايشان به شكل باطنهاى ايشان مىشود. [21]
اشاره به: نفى هرمنوتيك (قرائتهاى گوناگون از دين) [22]
ــ اگر گمان كنى كه حكماى يونان بودند و همه صاحب شعور بودند اين هم از جمله اشتباهات مردم است چرا كه حكماى يونان در علم طبيبى ماهر بودند ديگر از علم دين و مذهب و معرفت خدا اطلاعى نداشتند و اعتقادى به معاد و بقاى نفس بعد از ابدان نداشتند و خدايان بسيار اثبات مىكردند چنانكه بعضى عباراتشان به آن شهادت مىدهد از آن جمله «صولون» كه از قدماى يونان است و ششصد و سى و هشت سال قبل از مسيح متولد شده گفته است كه اراده خدايان بر مردم بالتمام محجوب و مستور است و اين كلام دلالت بر اثبات خدايان متعدد مىكند و از سقراط منقول است كه گفت من شيطانى دارم كه مرا از آيندهها خبر مىدهد و او در نزد فيثاغورس و شيطان درس خوانده است و چهارصد و چهل و نه سال قبل از مسيح بوده است و از بهترين و مشهورترين حكماى قديم است منقول است كه به شاگردان خود گفت كه هرچه از من بالاتر است هيچ كار به او نمىبايد داشت و هرگز در ذوات اشياء چه جاى خدا مباحثه نكرد و سقراط گفته است كه آنچه خدايان مأذون ساختهاند كه درك كنيم بايد جد و جهد كنيم در درك آن و اما آنچه ماوراى اين است بايد از راه وحى تعليم گيريم و اين كلام هم دالّ است بر تعدد خدايان. و از «اريسطارخ» منقول است كه گفت آنچه در امورات الهىاند درباره آنها حكما بيشتر از عوام نمىدانند و اگر كسى ادعا كند كه در اين باب زياده از عوام مى داند بدانكه مغرورى كرده است و اين كلام دالّ است بر آنكه فهمى در علم دين نداشتند مگر آنچه عوام از طرق وحى شنيده بودند آنها هم شنيده بودند و «پرفريوس» كه دويست و پنجاه سال قبل از مسيح بوده گفته است كه چون متقدمين بسيار در طلب حقيقت بودهاند لهذا دعا و استغاثه مىنمودند كه يكى از خدايان به ايشان نمايان گردد كه بدين طريق بر حقيقت هدايت يافته و از شك و تردد بيرون آيند و اطمينان قلب حاصل نمايند و اين كلام دالّ است بر آنكه به خدايان متعدد اقرار داشته است و تجويز رؤيت بر آنها مىكرده است پس از اين كلمات معلوم شد كه حكماى يونان در ماوراى طبيعت عاجز بودهاند چنانكه سقراط اقرار كرده است و خبرى از دين و ايمان نداشتند و هنوز يگانگى خدا را نفهميده بودند چه جاى چيز ديگر، و از يكى از ايشان منقول است كه اسمش حال در نظرم نيست كه در وقت مردن گفت مردم و ندانستم كه روح انسان مفارق و باقى است يا به فناى جسم فانى مىشود. [23]
اشاره به: ستارهشناسى (علم هيئت)
ــ بعضى از ستارگان سردند بعضى گرم، گرم آنها دفع سردى سرد آنها را مىكند و سرد آنها دفع گرمى گرم آنها را مىكند. [24]
ــ اين آسمانها و زمينها مانند پوستهاى پياز تو بر تو است و پرده بر روى پرده كشيده و در ميان همه همين زمين است و بر روى او آب است و بر روى او هوا است و بر روى او آتش و بر روى او آسمان اول و بالاى او دوم و بالاى دوم سوم و همچنين تا هفت آسمان و بالاى آنها كرسى است و بالاى آنها همه عرش است. [25]
ــ سال گوييم بنابر آنكه هر مرتبه آفتاب مادهاش در دوازده برج صورتش جلوه كرده است و صورتش دوازده برج دارد چرا كه صورتش بالايى و وسطى و پايينى دارد و هر يك چهار طبع دارند پس صورت را دوازده برج باشد و هر برجى سى درجه دارد چرا كه صورت مقام قابليت است و تا ظاهر و باطن و برزخى آن تمام نشود قابليتش اصلاح نشود و هريك را ده مرتبه باشد و آن ده مرتبه آن است كه آسمانها و زمين آن تمام شود و نُه آسمان دارد و يك زمين پس هريك را ده مقام باشد پس سى مقام شود پس هر برجى را سىدرجه باشد و دوازده برج براى صورت باشد و آفتاب ماده در آن سيصد و شصت درجه بايد بگردد پس يك سال باشد. [26]
ــ چون علم نجوم كه يك جهت از جهات نفس است در بدن انسان مستولى شد و اعضاء و جوارحش به مقتضاى نجوم راه رفت و چشمش به آن نظر كرد و گوشش آن را شنيد و زبانش آن را گفت و پايش به سوى او رفت و همه حواس خود را در آن به كار برد روح علم نجوم كه شأنى از شأنهاى نفس ملكوتى است در وجود او جلوهگر شود و چون ادراك مخصوص نفس است و ساير مراتب ادراك علم نجوم نكردهاند و نمىكنند منجم همان نفس است ولى اسم خود را به اين شخص در همه مراتب مىدهد پس مىشود زيد منجم. [27]
اشاره به: علوم انسانى؛ روانشناسى
ــ هركس كه بر مزاج او گرمى غالب است و حاكم بدن او است البته فرمانروا در بدن او گرمى است و همه اعضاى او مطيع و فرمانبردار گرمى مىباشند لهذا چنين كسى شديدالغضب مىشود و طبعش مانند درندگان و گزندگان شود و صاحب عجب و كبر و فخر و شهرتدوست و رياستدوست شود و مردم را خوار شمرد و خود را بر مردم اختيار كند و شجاع گردد و هركس كه در مزاج او سردى غالب است البته پستهمت و منزوى و گوشهگير و مانند طبع چهارپايان و بهايم در او پيدا شود و نافهم و بليد و ترسنده گردد و كسى كه در مزاج او رطوبت غالب باشد صلحدوست و صاحب حلم و مدارا و معاشرتدوست و زندوست و عاصى و فاسق و منافق شود و بر يك راه مستقيم نشود و ابو الهوس گردد و هركس كه بر مزاج او خشكى غالب شود شوريده و كجخلق و متنفر از خلق و منزوى و طالب شقاق و جدايى گردد و همچنين جميع اخلاق و احوال مردم از زير سلطنت اين چهار مزاج بيرون نيست و هركس كه يكى از اين چهار طبع بر او غالب شود لامحاله هر صفتى كه تابع آن مزاج باشد بر او غالب شود و به همين واسطه اخلاق و احوال مردمان مختلف باشد و با ضد خود نتوانند راه روند و ميان ايشان عداوت خيزد چرا كه گرمى دشمن سردى است و سردى دشمن گرمى و ترى دشمن خشكى است و خشكى دشمن ترى و با هم نمىسازند [28]
اشاره به: آناتومى بدن انسان
ــ به خاطرم آمد كه به طور اختصار بيان كنم كيفيت تولد جسمانى را تا كيفيت تولد روحانى را بفهمى. بدان كه بعد از اين كه نطفه در رحم مادر قرار گرفت و در آنجا منعقد شد، به او متصل مىشود رگهايى كه از قلب مادر رسته است تا رحم و خون از آن رگها بيايد تا آن كه طفل ... [29]
اشاره به: پزشكى، سلامت
ــ خدا فرموده كلوا و اشربوا اول بخوريد فرموده بعد بياشاميد در حال سرابالايى است پس در اين دنيا كه مردم در سرابالايى هستند بايد اول بخورند بعد بياشامند و طبيبان كه بر عكس گفتهاند خطا گفتهاند بفهم اين مطالب را. [30]
ذكر اختراعها و اكتشافها
ــ چنانكه فرنگيان آيينهاى ساختهاند كه چون انسان در آن نظر كند صورت خوك مىبيند و اگر آن آيينه را به دست انسان دهند و صورت خوك بر آن ظاهر بيند هرگز نمىگويد كه اين صورت من است. [31]
ــ از اين جهت است آنچه مذكور مىشود كه فرنگى دوربينى ساخته است كه در هوا نظر مىكند و عكسها كه در هوا است مىبيند اگرچه صاحب عكس در اندرون خانه خود باشد چون عكسش در هوا هست در دوربين مىافتد. [32]
ــ ميزان بلندى و پستى و درجههاى ستارگان اسطرلاب باشد و ميزان مقدار گرمى و سردى درجهاى كه تازه فرنگيان ساختهاند باشد و همچنين از براى هر چيز ميزانى و ترازويى به طور آن باشد. [33]
ــ به خصوص در اين زمانها كه فرنگيان در درياها سير كردهاند و در ميان درياى اعظم زمينى وسيع ديدهاند كه مىگويند مساوى اين ربع مسكون است و خلق بسيار در آنجا هستند مثل اين ربع و ابداً صيت ملتى و مذهبى به گوش ايشان نخورده و از بعثت پيغمبران اطلاعى ندارند. [34]
اشاره به: علوم انسانى؛ تاريخ
ــ مىگويند به واسطه در كتاب جوك (كتاب تاريخ است) و كتابهاى بعضى از فرنگيان ديدهاند كه نوشته است اخبارى و تواريخى از سالهاى دراز. . . [35]
ــ فصل در كتاب فوايد مدنيه نقل كرده است از كتاب مواعظ و اعتبار كه تأليف كرده است آن را تقى الدين احمد بن على بن عبد القادر كه يكى از علماى سنيان است كه گفته است در آن كتاب كه بدانكه چون خداوند عالم مبعوث كرد محمد صلىاللهعليهوآلهرا پيغمبر به سوى همه مردم عربشان و عجمشان و همه آنها اهل شرك بودند و عبادت مىكردند غير خدا را مگر بعضى از اهل كتاب پس امر او با قريش بود آنچه بود تا آنكه از مكه هجرت كرد به سوى مدينه و صحابه در دور آن بزرگوار بودند. [36] (ذكر تاريخ ادامه دارد تا زمان تأسيس چهار مذهب اهل تسنن).
اشاره به: علوم انسانى؛ جغرافيا
(آمار جمعيت:) آنچه اهل تخمين
تخمين كردهاند به سياحت و ثبتها و دفترهاى دول، اهل ربع مسكون به تقريب
هفت هزار و چهار صد و هفتاد لك مخلوقند و ديگر گاهى قليلى زياده يا قليلى
كمتر مىشوند و هرچه مىميرند به ازائش مىآيند و هرچه مىآيند به ازائش
مىروند و هر لكى صد هزار نفس است و از اين جمله هزار و يكصد لك ملت
اسلام است و نود لك يهودى و دو هزار و دويست و هشتاد لك نصارى و
چهار
هزار لك بتپرست است و از آن هزار و يكصد لك ملت اسلام اگر ده پانزده لك
مذهب شيعه باشد كه در دست باقى ذليل و حقيرند و در بدن گاو سياه عالم
مانند لكه سفيدى هستند. [37]
اشاره به: علوم انسانى؛ ادبيات عرب و عجم
ــ (آميزش ادب و حكمت:) بدانكه زيد مركب است از اعضا كه به هم گرد آمده است و آن را مىگويى يك مرد و يكى به آن مىگويى اين جوره يكى بودن كه اجزا داشته باشد يكى بودنى است كه عرب آن را واحد مىگويد و اما آنكه ديگر جزء و جزء ندارد آن را عرب احد مىگويد پس زيد احد نيست ولى واحد هست و واحد، نخستِ (نخست نخ) شماره است و احد از شماره نيست نمىبينى كه زيد را مىگيرى مىگويى اين يكى و عمرو را به او مىچسبانى مىگويى اين دو تا پس زيد را نخست قرار دادى و اجزاء دارد و اما احد بالاى شمارهها است و در زبان عجمى احد را يك مىگويند و واحد را يكى مىگويند پس زيد يك نيست ولى يكى است و يكى يعنى چيزى كه نسبت به يك دارد مثل كرمانى كه نسبت به كرمان دارد و آن يا كه در آخر يكى است مثل يائى است كه در آخر تهرانى و كرمانى و يزدى است پس عدد نخستين يكى است يعنى نسبت به يك دارد و جلوه او است در اعداد و شمارهها، پس توحيد ذات توحيدى است كه يك بودن خدا را بشناسى و توحيد صفات توحيدى است كه يكى بودن صفات را بشناسى يعنى صفات خدا نخستين همه موجودات است و اول آن صفات است. [38]
ــ خدا مىفرمايد و ان من شىء الاّ يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم يعنى هيچ چيز نيست مگر آنكه تسبيح مىكند به حمد خدا و لكن شما تسبيح آنها را نمىفهميد و در زبان عربى تسبيحهم
به شخص عاقل مىگويند و اگر خدا مىدانست كه عاقل نيستند خدا «تسبيحها»
مىفرمود چرا كه در زبان عربى به غير عاقل «تسبيحها» مىگويند پس همه عاقل
و مكلفند و پيغمبرى دارند. [39](كامپيوتر، ص 220 جلد
دوم)
ــ من بايد موافق حقيقت احاديث سخن گويم نه فهم عوام جهال و اطاعت احاديث از اسلام است نه فهم ناقصين ظاهر بين پس آنكه فرمودند كه درازى آن مابين ايله و صنعا است اگرچه ايله كوهى است مابين مكه و مدينه و صنعا شهرى است در يمن و به طور فهم مردم ظاهر بين تشبيهى كردند لكن مقصود باطن اين دو لفظ است كه ايله لفظى است در عربى كه از ايل برداشتهاند و ايل نام خدا است و از اين جهت مىگويند جبرائيل يعنى بنده خدا پس ايله مراد جهت خدايى است و صنعا در زبان عربى از صنع برداشتهاند كه مقصود خلق است پس درازى اين حوض از جهت خدايى پيغمبر است تا جهت خودى پيغمبر و صنعا در جانب يمن است و يمن را از يمين برداشتهاند و يمين حضرت امير است و از اين جهت عدد حروف يمين صد و ده باشد به عدد اسم على پس درازى اين حوض مابين ايله نبوت است تا صنعاى ولايت زيرا كه ولايت جهت خودى نبوت باشد نمىدانم مىفهمى چه مىگويم يا نه. [40] در كامپيوتر ص 320
اشاره به: تشبيه [41] (رستهى ادبيات، علوم انسانى)
ــ تو هرگاه چشمى را وصف كنى چون نظر به سياهى او و سفيدى او كنى و شكل او مىگويى نرگس است و چون نظر به گردش او كنى و به خوابيدگى پلك او و به جهت تأثير او در دل عاشق و كشتن او عاشق را مىگويى مست است يا ترك مست يا خونريز و چون به مژه او نظر كنى مىگويى ترك خنجر گذار مثلاً و چون مژه او را با ابروى او در نظر كنى مىگويى تير مژه و كمان ابرو و چون به سفيدى او نظر كنى او را تشبيه به جزع كنى و همچنين به هر طبعى و رنگى و شكلى تعبيرى از او كنى. [42]
در طى تحقيقاتى كه نگارنده دربارهى نگاشتن اين نوشته داشتم، از طرف يكى از معلّمات در يك روستا، نامهاى به دست حقير رسيد. در آن نامه، پس از توضيح روش تدريس خود و چگونگى يادگيرى درس توسط متعلمات، نوشتهاند:
«... نكتههاى بهداشتى و روانپزشكى مطرح شده در كتاب، جداگانه بحث مىشود و بحمد اللّه خواهران استفاده مىنمايند؛ بهگونهاى كه خواهرانى كه خود مراجعه به مشاور و روانپزشك داشته و دارند، اقرار مىكنند كه همهى مشكلاتى كه با آن سر و كار داريم، به دليل مراجعه نكردن به كتابهاى بزرگان و يا مطالعه كردن و زود گذشتن و دقيق نشدن در آنها است». [43]
اميد است با بررسى و پژوهش بيشتر، شاهد كاربردى كردن تئورىها باشيم؛ ان شاء اللّه. در اين قسمت به همين مقدار اكتفا مىكنم.
[1]- آموزشهاى دينى در مكتب استبصار، ج 2 نخستين گام در ديندارى،
[2]- جلد 1، ص 174
[3]- Humanism انسان گرايى.
[4]- Apology (عبرت آموزى و پند گيرى).
[5]- جلد دوم، ص 12
[6]-Embryology
[7]- امروز از اين سه ظلمت و سه طبقه، به «پرده آمنيوس» و «پرده كوريون» و «پرده آلان توئيد» تعبير مىآورند.
پرده
اخير چون سدّى محكم مانع از آسيبهايى است كه از جانب هوا، نور آب و باد
متوجه جنين مىشود. در فاصلهى ميان «پرده آمنيوس» و جنين، مايعى وجود
دارد كه هرگاه ضربهاى خارجى به شكم مادر وارد آيد. اين ضربه به مايع
منتقل و توسط مايع مذكور خنثى مىشود.
[8]- جلد دوم
[9]- جلد دوم، آخر ص 157
[10]- Bergsonism (درون بينى يا درك مستقيم).
[11]- جلد اول، ص 388
[12]- Psychophysicsو Psychosomaticsكه از دو واژهى Psycho يعنى روان و روح و Soma به معنى بدن گرفته شده است.
[13]- جلد چهارم، ص 68
[14]- Pietytheism(ايزد شناسى).
[15]- Patriotism ميهن پرستى.
[16]- جلد دوم، ص 105
[17]- سياست دِماگوژى Demagogy؛ كسى كه براى رسيدن به اهداف خود، خود را طرفدار مردم جلوه مىدهد.
[18]- Formalism(ظاهر پرستى و ظاهر سازى).
[19]- جلد چهارم، ص 386
[20]- Morphplogy شكل شناسى. Physiognomy (قيافه شناسى).
[21]- جلد دوم، ص 74
[22]- نفى تفكر «اصلاح و بازسازى دين» و «قبض و بسط تئوريك شريعت» و «هرمنوتيك». حضرت امير عليهالسلام مىفرمايند: «... أم انزل اللّه سبحانه ديناً ناقصاً فاستعان بهم على اتمامه! ام كانوا شركاء له، فلهم ان يقولوا و عليه ان يرضى؟...» (آيا خداى سبحان دين ناقصى فرستاد و در تكميل آن از آنها استمداد كرده است؟ آيا آنها شركاء خدايند كه هرچه مىخواهند در احكام دين بگويند و خدا رضايت بدهد؟» خطبه 18 نهج البلاغة.
[23]- جلد چهارم، پايين ص 75
[24]- ارشاد العوام، جلد1
[25]- ارشاد العوام، جلد1
[26]- جلد دوم، ص 206
[27]- جلد چهارم، ص 291
[28]- جلد اول
[29]- همان، جلد4، ص 47 تا ص 50
[30]- جلد دوم
[31]- جلد 1، ص 293 و جلد 2
[32]- پريسكوپ (Periscope) - جلد دوم، ص 77
[36]- جلد سوم، ص 21
[37]- جلد چهارم، ص 53
[38]- جلد اول، ص 46
[39]- جلد دوم
[40]- جلد دوم
[41]- Simile(يك صنعت ادبى).
[42]- جلد دوم، ص 107
[43]- نامه مورخه 23 ربيع الاول 1430 1/1/ 1388
ادامه دارد
بسم الله الرحمن الرحیم