این فقط یک متن است

چراغهای کوپه حرف میزند
می شکافت
سکوت دهشناک کویر لوت را
سوت قطار
نابود می کرد از ریشه و اساس
آرامش درونم را
پهنای گیسوی سیاهی شب
تازه رنگ گرفته بود
نور چراغ های لرزان کممصرف
در کوپه قطار
انگار چشمکی می زد
یا که پوزخندی
بر ابروان تاخورده من
از فرط خم شدنم بر صفحه کتاب.
بودند یک دویی دگر از دوستان حیرت ساز
در کوپه قطار.
زیر نورهای لرزان چراغ
حس سرما می کردم
و نمی دانستم که قطارم
"فقه می بُرد و چه سنگین می رفت"
یا "سیاست می بُرد و چه خالی می رفت"
و فقط دانستم
سردم شده است
چون در کوپه را باز می دیدم
و مأمور قطاری که می گفت:
"بلیتها لطفاً"
و با چار چشمش چار بلیت را چک کرد.
ورق را ورق زدم
اما نمی گذاشت اصوات در هم "او"
اندکی تمرکز کنم.
باز هم تا خورد ابروانم
در کوپه قطار
و چراغ ها پوزخند زدند -باز هم-:
-از دنیا عقبید یا دنیا جلوتر است
چشم بسته در پیله خود
انگار منتظر پروانه شدنید
یا کِرم شدن
یا "پیچیده به بالای خود تاکید."
کتاب را بستم
با چشمانم فراسوی پنجره را کاویدم
و زمستان را دیدم -فصل مستان را-
داستان می گوید داستان از
"میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید"
و چشمانم کاوید و گوش هایم
همچنان می شنید:
-هیچ از رایانه می دانی
یا برایت با یارانه ندارد فرقی
از سایبری چه می دانی – اصلاَ شنیده ای – .
غیر از زفیر سوت قطار فضا ساکت بود
و من
می کوشیدم تا پیدا کنم
حکم شرعی گوش دادن به سوت قطار را
تا ذهنم منحرف شود
از مونولوگهای "او":
-دنیا خلاصه نمی شود
در دین و مذهب
در دو رکعت نماز
و سی روز روزه
و شصت شب روضه.
نفسی کشیدم
به سقف خیره شدم
تا نشنوم آن دیالوگ ها را
مهتابیهای فلورْسنتی
آن چراغ های لرزان
چشم در چشم
پوزخند زدند.
طاقتم طاق شد
چشم در چشم
به "او" نگریستم
و "او" هنوز می گفت:
-هیچ از ارتباطات می دانی
تا به حال حرکت غلتشی شنیده ای
یا – چه می دانم –
واژه اپتیک به گوشت خورده.
چشمانم ریز شد
بحث ریزتر شده بود.
دوست بیچاره من
زیر دست و پای زبان "او"
دست و پا می زد
تا پدافندی رو کند -غیر عامل-
و من گوش دادم -در سکوت-:
-از مثلثات چه می دانی از سینوس و از...
-کُسینوس
-ناگهان گفتمش-.
سکوت بود
سکوت
و حتی سوت قطار صدایی نکرد
و چراغ ها نلرزیدند.
گفت: بله؟
گفتم: سینوس و کسینوس
و تانژانت و کتانژانت
و...
گفت: wow؛ تو می دانی؟
-دور، دور من بود-
با خونسردی – نه به اندازه ماهی -:
-چیز سختی نیست.
- دیگر چه می دانی؟
- از فیزیک کذایی تو؟!
- از انرژی جنبشی برایم بگو
- انگار تازه کاری
- من؟
- پس من؟
- از فنر بگو
و گفتم
-از تلتا چه می دانی؟
- از تتا یا دلتا؟ - قاطی کرده ای!-
-شاید از هیجان-
-همان دلتا
و گفتمش
و گفتمش: تو بگو
از فیزیک کوانتوم چه شنیده ای
-با دستانش بازی کرد-
-هنوز به آنجا نرسیده ایم
گفتمش: از فرکانس حرکت بگو
یا – چه می دانم – پریود حرکت
-حفظ نیستم.
- از عرفان اصطلاحی چه میدانی
از فلسفه
سوژه را چه فرقی است با ابژه؟
و گفتمش از ادبیات
- عرب و عجم -
و یکان ها چیز دیگر.
با چشمانش ریزم کرد:
-مطالعه کردهای
اینها را؟
-پَـ نَـ پَـ وحی شد به من
با اینکه هنوز
چهل سال ندارم!
رو به دوستم سفتم
با پوزخندی –مثل پوزخند چراغها-:
امشب شب آماتورهاست!
-از قلمکاران چه خواندهای؟
- منظورت نویسندهها؟ کمی
- پس لاف چه را می زنی؟
- جو نگیرد تو را که اکسیژن کم آوری.
تکیه دادم پشتم را و سرم را
با نفسی عمیق
چشم دوختم به چراغ ها
که زبان کوچکشان دیده می شد.
تکیه ام را برداشتم
به "او" چشم دوختم:
-دوست من دنیا فقط فیزیک و شیمی نیست
دنیا فقط قلمکاران نیستند
و فقط نقاشان و یکان ها حرفه دیگر
حال بگو از الف لینه چه شنیده ای
مقام بیان و معانی را چه فرقی هست با هم
از امامت بگو از قطبیت
از مظنه و علم از انسداد باب علم
از ظواهر وَ نصوص
از دیگر اصطلاحات اصول
از کامل دین
از آنتی وحدتِوجود
از عشق حقیقی
از آب حیات
عزیز اینها را دریاب
فطرت را بیدار کن
راهش را جست و جو نما
از هزاران نکته دین بگو
درون دینی یا برونیَش
از مکتب از شیخ
آخر چرا قال الصادق نمی گویی
و مدام قال الهومر و افلاطون وِردت شده است
چرا قال الشیخ نمی گویی
و مدام قال الإیست و الإیسم می گویی
-نفسی عمیق-
مثلث نور و ظلمت را
نامنحرفش را چرا پی نمی جویی
چرا "ارشاد" نمی گویی
چرا "ارشاد" نمی خوانی
چرا "ارشاد"وار نمی اندیشی
-عزیز
اینجا باش –در این کوپه-
و بدان
لوکوموتیوران
تو را با خود می برد
به فراسوی مرزهای زمان
و در هورقلیا
غوطهورت میکند
اینجا که باشی
همه چیز داری حتی قلمکاران را
و بیرون کوپه
هر چه باشد
از "ارشاد" خبری نیست.
----
تحلیل رفتم تکیه دادم
صوت سوت قطار می آمد و
چراغ ها
نقشی در هولوگرافی
ایفا می کردند...
معتقد- زمستان نود
----
بسم الله الرحمن الرحیم